صخره

Freitag, Januar 27, 2006

آداب و اخلاق پارسيان

آداب و اخلاق پارسيان

شاهـان در پاره اي از موارد از خود اخلاق نيك نشان مي دادند و چنان بود كه ميان يونانيان پيمانشكـن به درستي عهـد معـروف بودند . چون پيمانـي مي بستندبه آن استـوار مي ماندند و به اين مي باليدند كه هرگـز وعده اي را كه داده اند خلف نمي كنند . آنچه ازتاريخ پارسيها با ستايش و تحسـين بايد ذكـر شـود اين است كه بندرت اتفاق مي افتاد كه فـرد پارسي براي جنگ با پارسيها به مزدوري گرفته شود در صورتي كه هـر كس مي تـوانست يونانـيان را براي جنگ با خـودشان اجيـر كند.بـرخلاف آنچه از خوانـدن تاريخ آميخته به خون و آهـن اين قـوم به نظر مي رسد بايد گفت كه اخلاق و رفتارشان اين انـدازه سختـي وخشونت نداشتـه است . پارسيها در سخن گفتن صريح و دردوستي استـوار ومهمان نواز و بخشنـده بودند و بر رعايت آداب معاشرت تقريباً به اندازة مـردم چين،مواظبت داشتند . چون دو نفـر كه از حيث رتبه با يكديگر برابر بودند به هم مي رسيدند يكديگر رامي بوسيدند و اگر كسي به شخصي بلندمرتبه تر از خود برمي خورد پشت دوتا مي كرد و به او احتـرام مي گذاشت در مقابل اشخاص كوچكتـر گونه خود را براي بوسيدن پيش مي آوردند بـراي مردم متعارفي تواضع مختصري كافـي بود . چيـز خوردن در كنار راه را سخت ناپسـند داشتند بينـي گرفتن وآب دهن انداختن درمقابل ديگران را بد مي دانستند . تا زمان خشيارشا درخوردن و نوشيدن سادگي فراوان داشتند، جز يكبار در روز خوراك نمي خوردند و جز آب خالص چيز ديگري نمي نوشيدند پاكيزگي را پس از زندگي بزرگترين نعمت مي دانستند و چنان مي پنداشتند كه كار نيكو چون ازدست ناپاک سرزند ارزشی ندارد چه انسان اگـر در برانداختن فساد ميكـروب قيام نكند فرشتگان در جسم او منزل نخواهند کرد كساني را كه سبب پراكنده شدن بيماريهاي واگيـردارمي شدند سخت كيفر مي دادند . در جشن ها همة مردم با لباسهاي پاك سفيدي حاضر مي شدند . درشريعت آنها مانند دو شريعت برهمايي و موسوي آداب و رسوم تطهـير و جلـوگيري از پليـدي بسياربـود. در كتاب مقدس زردشت فصلهاي مطولي است كه همه از قـواعـد مخصوص پاكي جسم و جان بحث مي كند . در آن كتاب آمده است كه چيدن ناخـن و مـو و نفس كشيـدن از دهان همه پلـيدي است و ايراني فـرزانه بايد از آنها پرهيـز كند مگـر اينكه قبلا آنها را پاك كرده باشند.كيفـر گناهان جسمانـي در شريعت زردشت مانند شريعت يهـود بسيار سخت بود . استمنارا با شلاق زدن مجازات مي كـردند كيفـر لواط و ز نا آن بود كه زن يا مـردي را كه مرتكب چنيـن گونه اعمال می شدند را بکشند . زيرا از مار خزنده و گرگ زوزه كش بيشتر مستحق كشتن هستند. آنچه هم اكنون از نوشته هاي هـرودوت نقل مي كنيم معلوم مي شود كه بنابر معهود ميان پارسيان ربودن زنان را به وسيلة زورو قدرت کار ناپاک و بد ميدانند ولي در فكـر انتقام برآمدن پس از ربـوده شدن زنـي كاراحمقان است و آنان را از ياد بردن كار فـرزانگان چه واضح است كه اگـر خود زنان به ايـن كار مايـل نباشند هرگـز كسي نمي تواند آنان را بربايد البتـه شريعت زردشت چنان نبود كه بي شوهـر ماندن دوشيـزگان و زن نگرفتن پسران عـزب راتشويق كند ولي تعدد زوجات و اختيار كردن همخوابگان و كنيـزكان مجاز شمـرده مي شد و اين ازآن جهت بود كه در يك اجتماع که اساس آن بر سپاهـي گـري و نيـروي نظامي قـرار دارد احتياج به آن هست كه هـرچه ممكن است تعداد فـرزندان زيادتـر شـود . اوسـتا در اين باره چنيـن مي گويد مـردي كه زن دارد بـر آن كه چنين نيست فضيلت دارد و مـردي كه خانواده اي را سرپرستـي مي كند بر آن كه خانـواده ندارد فضـيلت دارد و مـردي كه پسـران فراوان دارد بر آن كه چنين نيست فضيلت داردوثـروتمند برتر از مردي است كه ثروت ندارد اينها همه مقياسهايي است كه مقام اجتماعي متعارف ميان ملتهاي مختلف را تعيين مي كند . خانواده در نظـر آنان مقدستـرين سازمان اجتماع به شمار مي رفت . زردشت از اهـورا پـرسيده بود كه اي مقـدس دادار گيتي خوشترين جاي زمين كجاست؟ پس اهورمزدا گفت هر آينه جايي كه مرد مقدس خانه اي بسازد كه داراي آتش و گاو و گوسفـند وآرد و زن و فـرزند و اهـل بسيار باشد . اسباب زندگي خوب وحيوان و مخصوصاً سگ، جزء لايتجزاي خانـواده به شمار مي رفت همان گونه كه در قسمت آخـر ده فـرمان موسي نيز چنين بود . اگـر جانوري آبستـن بود و جايي نداشت بر نزديكتـرين خانه واجب بود كه از آن پرستـاري كند . اگـر كسي خـوراك فاسد يا بسيار داغ به سگي مي خـورانيد كيفـر سخت به اومي دادند هـر كس ماده سگي را كه سه سگ با او نزديكي كرده بود مي زد با هـزارو چهارصد تازيانه مجازات مي شد . گاو نـر را به واسطة قـوة بارور كردن فـراواني كه داشت احتـرام مي كـردند و بـراي ماده گاو دعاهـا و قـربانيهاي خاص داشتند.چو فرزندان به سن رشد ميرسيدند پدرانشان اسباب كار زناشويي ايشان را فراهم مي ساختند. دامنه انتخاب همسـر وسيع بود. كنيـزك و همخـوابه گرفتن عنوان تجملي داشت كه تنهامخصوص ثروتمندان بود . شمار كنيزكان حرم شاهي را در دوره هاي متأخـر شاهنشاهي،ميان ٣٢٩ و ٣٦٠ گفته اند چه د ر آن زمان عادت اين شده بود كه جز در مورد زنان بسيارزيبا هيچ زني از زنان حـرم دوبار همخواب شاهنشاه نمي شد.در زمان زردشت پيغمبر زنان همان گونه كه عادت پيشينيان بود منزلتي عالي داشتند باكمال آزادي و با روي گشـاده ميان مـردم آمد و شد مي كـر دند، صاحب ملك مي شدند ودر آن تصـرف مالكانه داشتـند و مي توانستند مانند اغلب زنان روزگار حاضر به نام شوهـر يا به وكالت از طرف وي به كارهاي مربوط به او رسيـدگي كنند . پس از داريـوش مقـام زن مخصوصاً درميان طبقـة ثروتمنـدان تنـزل پيدا كـرد . زنان فقيـر چون بـراي كار كردن ناچار در ميان مردم بودند آزادي خود را حفظ كردند ولي در مورد زنان ديگـر گوشه نشيني كه برايشان واجب بود رفته رفته سـراسـر زندگي اجتماعي ايشان را فرا گرفت واين امـر خود مبنای پرده پوشی در ميان مسلمانان به شمار مي رود . زنان طبقـات بالا اجتماع جرئت آن نداشتند که جـز درتخت روان روپـوشدار از خانه بيـرون بيايند و هـرگـز زنان شوهــردار حـق نداشتند هيـچ مـردي را ولـو پـدر يا بـرادرشان باشدببينند. در نقشه هايي كه از ايـران باستـان بـرجاي مانده صورت زنی ديده نمي شود و نامي از ايشان به نظر نمي رسد . كنيـزكان آزادي بيشتـري داشتند چه لازم بود از مهمانان خـواجه خـود پذيرايي كنند .فرزند داشتن مانند ازدواج از موجبات بزرگي و آبرومندي بود . پسران براي پدران خودسود اقتصادي داشتند و در جنگها به كار شاهنـشاه مي خـوردند ولي دختـران طـرف تـوجه نبودند چـون به خانه اي جز خانواده خود مي رفتـند و كساني جـز پدرانشان از ايشان بهـره منـد مي شدند . شاهنـشاه هر سال به پدراني كه پسـران متعدد داشتند هـدايا ميداد. زنان يا دوشيـزگاني كه از راه زنا باردار مي شدند و درصدد سقط جنيـن بر مي آمدند بخشيده ميشدند، چه بچه انداختن در نظـر ايشان بدتـرين گـناه بود .فـرزندان تا سن پنج سالگي به اختيار مادر و از پنج تا هفت سالگي تحت سرپرستي پدر بودندو در اين سن به مدرسه داخـل مي شدند . تعليم و تربيت غالباً منحصر به فرزندان اعيان و ثروتمندان بود، معمولا بوسيله كاهنان صورت مي گرفت . يكي از اصـول رايـج آن بود كه محل مدرسه نـزديك بازار نباشد تا دروغ و دشنام و تـزوير كه در آنجا رايج است مايه تباهي حال كـودكان نشـود. كتابهاي درسي ، اوستـا و شرحهاي مواد درسي شامـل مسائـل دينـي و طب و حقـوق مي شد درس را از راه سپـردن به حافظه فرا مي گرفتند و بندهاي طويـل را از بر مي كردند . پسران طبقات پايين اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چيزمي آموختند اسب سواري تيـراندازي و راستگويـي ، تعليمات عالـي تا سن بيست يا بيست و چهارسالگـي ادامه مي يافت و به بعضـي از فـرزندان اشراف تعليمات مخصوصي مي دادند كه براي فـرمانـداري استانها و تصـدي مشاغــل دولتي مهيا شوند ولي آنچه براي همه مشترك بود آموزش فنون جنگ بود . زندگي دانشجويان در مـدارس عالي بسيار دشوار بـود، شاگردان صبح زود مسافـت زيادي را مي دويدند بر اسبان سركش سوار مي شدند و بسرعـت مي تاختنند. ديگر كارهاي اين مدارس شناوري، شكار جانـوران، تعقيـب دزدان و كشـاورزي و درخـتكاري و طي كـردن مسافتهاي دراز در گـرماي شديد تابسـتان يا سـرماي جانگدار زمستان بود آنان را چنان پرورش مي دادند كه بتوانند تغيـيرات و سختيهاي اقـليـم را نيكو تحمـل كنند و با خوراك خشن و ساده بسازند و بي آنكـه سلاح و لباسشان تر شود از رودخانه ها بگذرند

اخلاق زرتشتی

اخلاق زردشتی

آدمي ميدان جنگ خير و شر است آتش جاوداني جهنم و اعراف و بهشت آيين مهر
پرستي مغان پارسيان

چون پيروان دين زردشت جهان را به صورت ميدان مبارزه ميان خير و شر تصور مي كردند، بااين طرز تصور خويش، در خيال، محرك نيرومندي بيرون از قوانين طبيعت مقرر مي داشتند كه فردا را به كار نيك تشويق مي كـرد و ضامن اجـراي آن بود . نفس بشـري ر ا نيـز، مانند صحنه جهـان، نـبردگاه ارواح پاك با ارواح پليد مي دانستند؛ به اين ترتيب، هر كس در نظر ايشان سربازي بود كه خواه نا خواه در صف خدا يا در صف شيطان مي جنگيد، و هركار كه به آن برمي خواست يا از آن خودداري مي كرد، خود به خود، به تقويت دستگاه اهورمزدا يا دستگاه اهريمن مي انجاميد . با اين فرض كه انسان براي رسيدن به اخلاق نـيك محتاج به تكيه گاه فوق طبيعي باشد بايد گفت كه جنبه اخلاقي دين زردشت عاليتر و شگفت انگيزتر ازجنبه ديني و الهي آن است؛ اين طرز تصور به زندگي روزانة آدمي شرافت و مفهومي مي بخشد كه از ديدقرون وسطايي نسبت به انسان، كه او را چون كرم ناتواني تصور مي كرد، يا از ديد جاري در اين ايام، كه او را دستگاه مكانيكي متحرك خود به خودتصور ميکند
هـرگز چنان شـرافت و مفهومـي بـراي آدمي فراهـم نمـي شود . انسـان، مطابـق تعليمات مذهـب زردشـت همچون پيادة صحنه شطرنج نيست كه درجنگ جهانگير دائمي بدون اراده خود در حركت باشد، بلكه آزادي اراده دارد، چه اهورمزدا چنان خواسته است كه انسانها شخصيتهاي مستقلي باشند و با فكـر و انديشة خـود كار كنند، و با كـمال آزادي در طـريق روشنـي، يا درطـريق دروغ، گام نهـند . چه اهـريمن، خـود، دروغ مجسم و جاندار، و هر دروغگو و فريبكار بنده وخدمتگزار وي به شمار مي رفت.از اين طرز تصور كلي قانون اخلاقي مفصل و در عين حال ساده اي به وجود آمد كه بنابر اين تنها كسي خوب است كه آنچه را بر خود روا نمي دارد، بر ديگران نيزروا ندارد به گفته اوستا ، انسان سه وظيفه دارد: يكي اينكه دشمن خـود را دوست كند ديگر اينكه آدم پلـيد را پاكيزه سازد و سوم آنكه نادان را دانا گرداند پس شرف و درستـي در كردار و گفتار است . در ميان پارسيها رباخواري رايج نبوده ولي بازپس دادن وام را امرواجب و مقدسـي مي شمردند . در شريعت اوستامانند شريعت يهود بدترين همة گناهان كفر و الحاد بود . از روي تنبيه هاي سختي كه دربارة ملحدان اجرا مي شد ميتوان حدس زد كه شك در دين درميان پارسيان وجود داشته است؛ كساني را كه از دين باز مي گشتند بدون درنگ اعدام مي كردند . بخشندگي و مهرباني كه پروردگار هـمه را به آن فـرمان داده بود، عملاشامل حال كفار، يعني بيگانگان، نمي شد. به گفتة هـرودوت، پارسـيان خود را از هر جهت بهترو والاتر از همه مردم روی زمين می دانستند چنان باور داشتند كه ملتهاي ديگر به آن اندازه به كمال نزديكترند كه مرز بوم ايشان از لحاظ جغرافيايي به سرزمين پارس نزديكتر باشد، وبدترين مردم کسانی هستند که از پارس دورتـرند اين سخنان نغمه هايي را به خاطر ميآورد كه اين روزها نـيز به گوش مي خورد و تقريباً همة ملتها چنين تصوري دارند.چون دينداري تقوا بزرگترين فضيلت بود، نخستين وظيفة آدمي در زندگي آن بود كه خـدارا بپرستد و تطهير و قربانـي كند و نماز بگزارد . در دين زردشتـي روا نبود كه معبد بسازند يا بت بتراشند بلكه قربانگاههاي مقدسي را بر قلة كوهها و داخل كاخها و مـركز شهرها بنا مي كردند و،براي ا داي احترام به اهورمزدا، يا مقدسات پايينتر از وي، بـر بالاي آنها آتش مي افروختند . خود آتـش نيز بعنوان خدائـی پرستش می شدو آنـرا بـنام( اتـر) مي ناميدند، و عقـيده داشتند كـه فرزند خدای روشنايي است . آتشدان مركز اجتماع خانواده بود سعي داشتند كه آتـش خانوادگي هيچـگاه فسرده نشود اين كار يكي از واجبات دين به شمار مي رفت . آتش خاموشي ناپذير آسـمان، يعني خورشيد، را به عنوان مظهر تجسديافتة اهـورمزدا يا ميترا پرستش مي كردند؛ اين درست مثـل كاري بودكه اخناتـون در مصر كرد و پرستش خورشيد را رواج داد . در كتاب مقدس زردشتيان چنين آمده خورشيد صبحگاهـي بايد كه تا نيمروز تقديس شود، و خورشيد نيمروز را بايد كه تا هنگام پسين تقديس کنند و خورشيد پسين تا شامگاه تعظيم شود آنان كه به بزرگداشت خورشيد برنخيزندکارهای نيکشان در آن روز به حساب نخواهد آمد.براي خورشيد و آتش و اهورمزدا چيزهاي گوناگون، از قبيل گل و نان و ميوه و مواد خوشبو و گاو و گوسفند و شتر و اسب و خر وگوزن و در زمانهاي قديمتر مانند ملتهاي ديگر آدميزاد قرباني مي كردند . تنها بوي قربانيهامخصوص خدايـان بود، و گوشت آنها نصيب كاهنـان و پرستندگان مي شد چه بنا به گفته كاهنان،خدايان جز روح قرباني به چيزي احتياج نداشتند عادت قديم آريايي كه عبارت از تقديم كردن شيرة مستي آور هومه به خدايان بود پس از ظهور دين زردشتي تا مدت درازي باقي ماند گر چه خود زردشت اين عادت را ناخوش داشت، نامي از آن در اوستا نيا مده است. كاهنان مقداري از شراب را مي چشيدند و بازماندة آن را ميان مؤمنان كه براي اداي نماز جمع شده بودند تقسيم مي كردند. در آن هنگام كه فقـر مانع بود كه مردم قربانيهاي اشتهاآوري به خدايان پيشكش كنند از راه دعا و نماز به خدايان تقرب مي جستند . اهورمزدا نيز مانند يهوه حمد و ثنا را دوست داشت و آن را مي پذيرفت به همين جهت، براي بندگان مؤمن فهرست باشكوهي از صفات ونيكي هاي خود فراهم كرد كه تلاوت آنها به عنوان دعا مورد علاقة پارسيها بود.هر پارسي پارساکه با تقوا و درستي زندگي كرده بود از روبه رو شدن با مرگ باكي نداشت اين مطلب خود، يكي از رازهاي نهفتة دين و دينداري است . چنان عقيده داشتند كه استيويهاد، خداي مرگ هركسي را درهـرجا كه باشد خواهد يافت وي همچون جويندة مطمئني است كه هيچ انسان فانـي نمي تواند از چنـگ او فرار كند حتي كساني مانند افـراسياب تـرك به زير زميـن پناه برده بودند، از او درامان نماندند؛ وي بـراي خود قصري آهنين در زيرزمين به بلندي هزار قامت آدمي ساخته، و صدها ستون در آن به كار داشته بود؛ در آن قصر ماه وخـورشـيد و ستـارگانـي ساخته بود كه بر بالاي آن مي گشتند و مانند روز آن را ر وشـن نگاه مي داشتند. افراسياب در آنجا هر چه مي خواست مي كرد و زندگي را به خوشي مي گذرانيد .با همه قـدرت و جادوي خود نتـوانست كه از دست استيـويهاد بگريـزد و جان به سلامت بـرد و نيز كسـي كه ايـن زمين گرد و پهناور را كه كرانه هاي آن بسيار دور است حفـر كندو مانند ضحا ك در خاور و باختـر عالم در جستجوي زندگي ابدی تلاش كند هرگزنتيجه اي به دست نخواهد آورد وي با قـوت و قدرتـي كه داشت نتوانست از چنگ استيويهاد فرار كند استيويهاد غافلگير و پنهاني به ديدار همه كس مي آيـد و از هيچكس مدح و ثنا نمي پذيرد و گـول نمي خورد و به هيچ كس ابقـا نمي كند و جان همه رامي ستاند.و چون اسـاس دين بر آن است كه با وعـده و وعـيد همراه باشد و بيم واميد هر دو كار كند فـرد متدين زردشتي آن گاه مي توانست از مرگ نترسد كه همچون سرباز اميني در صف طرفـداران اهورمزدا جنگيـده باشد . در ماوراي مرگ، كه تر سناكترين معما به شمار مي رفت، دوزخي و تطهيرگاهي و بهشتي وجود داشت . همة ارواح ناچار بودند كه پس از مرگ از پلي بگذرند كه پليد و پاکيزه را از يکـديگر جدا ميکرد . ارواح پاكيـزه در آن طـرف پل به سرزمين سرود فـرود می آمدند و دوشيـزة زيبا و نيرومندي با سينه و پستان برآمده به آنان خوش آمد ميگفت ودر آن جايگاه جاودانه با اهورمزدا در نعمت و خوشبختي به سر مي بردند؛ ولي ارواح پليدنمي توانستند ازاين پل بگذرند و در گودالهاي دوزخ سرازير مي شدند هر چه بيشتر گناه ورزيده بودند، گودال دوزخ آنان ژرفتر بود . اين دو زخ تنها عنوان جهان سفلا را نداشت غالب دينهاي قديم همة مردگان، از خوب و بد، بدون تفاوت به آن فرو مي رفتند، بلكه گودال تاريك و ترسناكي بودكه ارواح گناهكار تا ابد در آن شكنجه مي ديدند . اگر نيكيهاي كسي بر بديهاي او مي چربيد، آن اندازه شكنجه مي ديد كه از گناهان پاك شود و اگر گناه فراوان و كار نـيك كم داشت دوازده هـزارسال عذاب مي ديد و پس از آن به آسمان بالا مي رفت . بنا بـر عقيدة زردشتيان پايان جهان نزديك است و ظهور زردشت آغاز دورة سه هزارسال اخير جهان است پس از آنكه درزمانهاي مختلف،سه پيغمبر از صلب زردشت ظهور و تعليمات او را در سراسر جهان منتشر سازند روز بازپسين فرا مي رسد دورة سلطنت اهورمزدا مي شود و اهريمن و تمام نيروهاي بدي از ميان مي رود . درآن هنگام ارواح پاكيـزه زندگي تازه را در جهاني كه خالي از شر و تاريكـي و درد و رنج است آغاز می کنند مردگان برانگيخته ميشوند و جان به تن هاي مرده ميايد و نفس به سينه ها بازميگردد و سراسر عالم مادي از پيري و مرگ و تباهي و انقـراض رهايي مي يابد و براي هميشه چنيـن می ماند در اينجا نيز مانند مرده نامه مصري به تهديد روز عظيم رستاخـيز و حساب برمي خوريم چنان به نظرميرسد كه فلسـفه روز محشـر آن زمان كه پارسـيان بر فلسطيـن تسلط پيدا كردند به يهوديان انتـقال پيدا كرده باشد . اين وسيله بسيار مؤثری بود كه كودكان را بتـرسانند تا پيوسته در فـرمان پدر و مادر خويش باشـند چون يكي از هدفهاي ديـن آن بوده كه وظيفه دشـواراطاعت خردسالان از سالخوردگان را آسان سازد به همين جهت بايد قبـول كنيم كه علماي ديـن زردشتي در وضع قـواعـد و اصول دين خود مهارت فـراوان داشته اند . بطور كلي بايد گفت كه دين زردشت ديني عالي بود كه نسبت به سايراديان معاصر با خودکمتـر جنبه جنگ طلبـي و خونخواري و بت پرستي و خـرافه جويي داشت و به هميـن جهت روا نبـود كه به ايـن زودي از جهان برافتد.در زمان داريوش اول اين دين نماينده روح ملتي بود كه دراوج عزت واقتدار خويش به سر مي برد . ولي مردم بيش ازآنكه دوستدار منطق باشند به شعرعشق مي ورزند و اگر اساطير وافسانه هايي در كار نباشد ملتها از ميان مي روند .همين جهـت بود كه ميترا و آناهيـتا خـداي خورشيدو ماه خـداي رويش و حاصلخيزي و تناسل و روابط جنسي نيز براي خود پرستندگاني داشتند و دركنار اهورمزدا خداي رسمي باقي ماندند؛ اسامي آنها در زمان اردشير دوم دوباره در نوشته هاي سلطنتي پيدا شد . از آن به بعـد نام ميترا روزبروز بزرگتر و نيرومندتر شد و نام اهورمزدا رو به زوال مي رفت .چون قرن اول ميلادي فرا رسيد پرستش ميترا خداي جوان و زيبا كه برگردصورت او هـاله اي از نـور تصور می شد و نماينده يكي بودن اصل قديمي آن با خورشيـد بشـمار ميرفت درسراسر امپراطوري روم رواج يافت انتشار همين آيين مهرپرستي بود كه سبب بـرپا شدن عيـد ميلاد مسيح در ميان مسيـحيان گـرديد . اگر زردشتِ فنا پذيـر نبود و در آن هنگام كه مجسمه هاي آناهيتا يا آفـروديته ايرا ني را چند قـرن پس ازوفات خود در بسيـاري شهرهاي شاهنشاهي ايران ميديد بسيار شرمنده ميشد و بدون شك بر وي سخت ناگوار بود كه ببيند بسياري از كتابهاي وحي شده به وي را مغان و بزرگان دين به صورت طلسمها براي شفای بيماران و اسباب غيـب گويي و جادو درآورده اند پس ازمرگ زردشت دستگاه كهن مذهبي مردان حکـيم يا مغان بروی وتعليماتش مسلط شدند با وي همـان كار كردند كه روحانيان همه مذاهب در پايان كار با زنديقان و گردنكشان مي كنند و آنان را در تعليمات اصول دين خود حل ميكنند در ابتدا زردشت را وارد سلسلة مغان كردند و پس از آن وي را بدست فراموشي سپردند . آن مغان با زهد وتحمل سختي و بس كردن به يك زن و پيروي از صدها آداب و شعاير مقدس و خودداري ازخوردن گوشت و قناعت كردن لباسهاي ساده و دوراز خودنمايي چنان شدند كه حتـي در نظربيگانگان از جمله يونانيا ن به حكمت اشتهار پيدا كردند و تأثير كلام و نفوذ نامحدود نسبت به هموطنان خود بدست آوردند . شاهان پارسي شاگرد ايشان بودند و تا با آنان مشورت نمي كردندبه كارهاي مهـم بر نمي خاستند . مغـان به چند طبقه قسـمت ميشدند طـبقات بالا حكيمان بودند، وطبقات پايينتر به كارهاي غيبگويي و جادوگري و ستاره بيني و خوابگزاري پرداختند كلمةانگلـيسی Magicكه به معني جادوگري است از نام آنان مشتق شده است . عناصر زردشتي دين پارسي سال به سال رو به زوال بود . گرچه در زمـان سلسلة ساسانـيان( 226 / 651 ميلادی ) ايـن دين از نو رونقی پيدا کرد اما ظهور اسـلام و حمـله تركان به ايران بكلي آن را از ميان برد. اكنون آيين زردشتي جز در ميان گروه اندكي در ايران و نزديك نودهزار پارسيان هند درجاي ديگر ديده نمي شود. اين مردم باقيمانده با كمال اخلاص كتابهاي مقدس خـود را حفـظ مي كنـند و به مطالـعه وتحقيـق در آنها مي پـردازند؛ آتـش و آب و خاك و بـاد را به عنـوان چيزهاي مقدس ستايش مي كنند وبراي آنكه مردگانشان، با دفن شدن در زمين يا سوخته شدن در هوا سبـب پليدشدن خاك و هوا نشوند آنها را در دخمه ها به اختيار مرغان شكاري مي گذارند . اين زردشتيان اخلاق عالي و سجاياي نيكو دارند، و خود گواه زنده اي هستند بر اينكه دين زردشتي چه تأثير بزرگي در تكامـل تمدن نوع بشر داشته است

زرتشت

زردشت

ظهور پيامبر دين ايران پيش از زردشت كتاب مقدس پارسيها اهورمزدا ارواح پاك
وارواح پليد مبارزة ميان آنها براي تسلط بر جهان

بنا بر داستانهاي ايراني، چند قرن قبل از ميلاد مسيح، پيامبري در ايران وئجه يعني وطن آريائيها ظهـور كرده بود كه مـردم زمان او را زره توشتره زردشت كنوني مي ناميدند، ولي يونانيـان، چـون از تلفـظ نـام فارسي اين پيامبر عاجز بودند، نام وي را به صورت زوروآسترس تلفظ مي كردند. مطابـق روايات، تولــد وي رنـگ آسمانـي داشت و در همـان روز كه متولـد شد به صداي بلند خنديـد؛ارواح پليـدي كه برگـرد هـر موجود زنده اي جمع مي شوند ترسناك و پريشان شدند و از كنار وي گريختند. چون سخت دوستدار حكمت و عـدالت بود، خود را از اجتماع مـردم بيرون كشيد و درتنهايي كوهستان زندگي مي كـرد و خوراكش پنير و ميوه هاي زمين بود . شيطان خواست تا وي را بفـريبد، ولي كامياب نشد . سيـنه اش را به ضرب خنجـر دريدند و اندرون وي را با سرب گداخته پركردند ولي زردشت لب شكايت نگشود و از ايمان به اهورمزدا پروردگار نور وخداي بزرگ،دست بر نداشت . اهورمزدا بر وي ظاهر شد و كتاب اوستا، با وي گذاشت و به او فـرمان داد كه مردم را به آن بخواند و پـند دهد . مدت درازي همه او را ريشخـندمي كردند و آزارش مي دادند، تا اينكه شاهزاده اي ايراني، به نام ويشتاسپ ياهيشتاسپ، سخنان وي راشنيد و فريفتة آنها شد، و وعده كرد كه دين تازه را ميان مردم پراكنده سازد . به اين ترتيب بود كه دين زردشتي در جهان پيدا شد . زردشت خود مدت درازي بـزيست، تا ايـنكه برقـي از آسمـان بـر او زدو آن پيغمـبر به آسمان صعود كـرد نمیتوان گفت كه چه اندازه از اين داستان راست است؛ ممكن است يوشعي همانند يوشع بني اسرائيل وي را كشف كرده باشد . يونانيان معتقد بودند كه وي شخصيتي تاريخي است، و زمان وي را ٥٥٠٠ سال قبـل از زمان خود مي دانستند؛ بروسوس بابلي زمان وي را نزديكتر و تا ريخ ٢٠٠٠ق م مي داند؛ اما آن دسته از مورخان جديد كه به وجود او عقيده دارند تاريـخ حيات وي را ميان قـرنهاي دهم و ششم قبـل از ميـلاد مي دانند . در آن هنگام كه زردشت در ميان اجـداد پارسيها و ماديها ظهور كـرد، دريافت كه مـردم جانـوران، زمين، آسمان، و نياكان خود را ميپرستند؛ عناصر آن دين باستانـي وخدايان آن با دين هندوان عصر ودايي اشتراك فـراوان داشت . بزرگـترين خدايـان، در ديـن پيش از زردشتـي، ميترا خداوند خورشـيد، و آناهـيتا، الاهة زمين و حاصلخيزي، و هـومه گاوخدايي بود كه مـرده و دوباره زنـده شده و خـون خود را، همچـون نوشابه اي كه حيات جاوداني مي آورد، به هومه فرزندان آدم بخشيده بود؛ پرستش اين خدا در نزد ايرانيان قديـم چـنان بود كه شـيرة مستـي آور را مي نوشـيدند، و آن گياهـي بـود كه بر دامنة كوههاي ايـران زميـن مي روييد . زردشت را اين خدايان اوليه و شعاير ميخوارگي ناخوش آمد وبرضد مغان يا مج وسان، يعـني كاهناني كه به اين خدايان نمازمي گـزاردند و براي آنها قـرباني مي كـردند، قيـام كرد و، با شجاعتـي كه از شجاعت معاصـران وي -عاموس و اشعـيا – كمـتر نبـود، اعلان كرد كه در جهـان جز خداي يـگانه، يعنـي اهورمزدا، پروردگارآسمان و روشني، خداي ديگري نيست، و خدايان ديگر مظهر وي و صفتي از صفات او هستند . شايدداريوش اول، كه مذهب زردشت را پذيـرفت، چنان مي پنـداشت كه اين ديـن مي تواند الهـام بخش ملت و ماية تقويت بنيان حكومت وي باشد به همين جهت، از همان زمان كه به تخت سلطنت نشست، به جنگ كاهنان مجوس و برانداختن آداب پرستش قديم پرداخت و دين زردشتي را دين رسمي دولتي قرار داد.كتاب مقدس دين زردشتي مجموعه اي است از كتابهايـي كه ياران و مريدان پيغمـبر گفته ها و دعـاهاي وي را در آن جمع آوري كرده بودند، و پيروان متأخر وي به آن نام اوستـا دا ده اند

آزمايشی در حکمرانی

آزمايشی در حكمرانی

شاه ،اشراف ، سپاه قانون ، كيفر ، پايتختها، ايالات ساتراپ نشينها ، هنر ، بزرگ اداره كردن

زندگي پارس به سياست و جنگ بيشتر از مسائل اقتصادي بستگي داشت و ثروت آن سرزمين بقدرت بود نه بر پاية صناعت به همين جهت پايه هاي دستگاه دولتي متزلزل بود، و به جزيرة كوچكي مي نمود كه در وسط درياي وسيعي باشد وبر آن دريا حكومت كند و اين حكومت و تسلط بنا و بنياد طبيعي نداشته باشد . سازمان شاهنشاهي كه بر اين مجموعه تسلط داشت، ازنيرومندترين سازمانها و تقريباً منحصر به فرد بود . بر رأس اين سازمان شخص شاه قرار داشت و چون شاهـانی در زير فـرمان او بودندبه نام شاه شاهـان يا شاهنـشاه خوانده مي شد جهان قديـم به اين لقب اعتراضی نداشت . تنها يونانيـان شاهنشاه را (باسيلئوس ) يعنی شاه می خواندند، قـدرت مطلقه در دست شاه بود و كلمه اي كه از دهان وي بيـرون مي آمد كافـي بـود كه هر كس را بدون محاكمه و توضـيح به كشتـن دهد و اين راه و رسمي است كه بعضي از ديكـتاتـورهاي زمان حاضرنيز در پيش گرفته اند اگرهمة شاهان ايراني روح نشا ط و فعاليت كوروش و داريوش اول را داشتند مي توانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهي، ولي شاهان متأخر بيشتر كارهاي حكومت را به اعيـان و اشراف زيردست خود يا به خواجگان حرمسرا وا مي گذاشتند و خود به عشقبازي و شكارمي پرداختند. كاخ سلطنتي پر از خواجه سرايانی بود كه از زنان حرم پاسباني مي كردند و شاهزادگان را تعليم مي دادند و در آغاز هر دورة سلطنت جديد، دسيسه هاي فـراوان برمي انگيختند . شاه حق داشت كه از ميان پسـران خود هركدام را بخواهد به جانشيني برگزيند، ولي غالب اوقات مسـئلةجانشيني با آدمكشـي و انقلاب همـراه بود.آنچه دربارة قدرت شاه گفتيم از لحاظ نظري بود، ولي عملا اين قدرت به وسيلة نيروي اعيان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطة ميان دربار و مردم بودند، محدود مي شد . عادت بر اين جاري شده بود كه شش خانواده اي كه با داريوش اول انقلاب كردند و بردياي غاصب را از ميا ن برداشتندامتيازات خاصي داشـته باشند، و در مهمات امور كشور رأي آنان خواسته شود . بسياري از بزرگان دركاخ شاهي حاضر مي شدند و مجلسـي تشكـيل مي دادند كه شاه غالباً به نظـر مشورتـي آنان اهميت فـراوان مي داد . املاك اختصاصي بسـياري از ثـروتمندان و بـزرگان را شـاه به ايشا ن بخشيـده بود و آنـان در مقابـل هرگاه شاه فرمان بسـيج مي داد مرد جنگي و ساز برگ فراهم مي آوردند . ايـن اشراف دراملاك خود تسلط بيحد و حساب داشتند و ماليات مي گرفتند و قانـون مي گذاشتند و دستگاه قضايـي در اختيارشان بود و براي خـود نيـروهاي مسلـح نگاه مي داشتند.ارتش پاية اساسي قدرت شاه وحكومت شاهنشاهـي به شمار ميـرفت . تمام كساني كه مـزاج سالم داشتند، و سنشان ميان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازي درآيند سپاهيان، در ميان بانگ موزيك نظامي و فرياد تحسين مردمي كه سنشان از خدمت سربازي گذشته بود، به ميدان جنگ رهسپارمي شدند.گـل سرسـبد سپاه گارد سلطنتـي بـود كه از دو هـزار سوار و دو هـزار پيـاده تشكـيل مي شد و همه از اشـراف و بـزرگان بودند و كارشان پاسبانـي شخص شاه بود . سـپاه ثابت و فعـال منحصراً از افرادپارسي و مادي تشكيل مي شد، كه به صورت دسته هاي ثابت در مراكز مهم سوق الجيشي كشورمستقر ميشدند تا ماية آسايش خاطر مردم و برقراري امنيت باشند . ولي نيروي جنگي كامل مركب از دسته هايي بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهي بسيج مي شدند و هر كدام به زبان خود تكلم مي كردند و با راه و رسم جنگاوري و سلاح مخصوص خويش به جنگ مي پرداختند . همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاحها و ساز و برگ جنگ نيز اشكال مختلف داشت و درميان آنها تير و كمان، شمشـير، زوبين، خنجر، سرنيزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاه خود، زره چـرمي، زره آهنـي ديده مي شد؛ اسب و فـيل، هر دو را در جنگ به كار مي بردند. اينگونه لشكرها كه شمارة جنگاوران يكي از آنها در حملة خشيارشاه به يك ميليون و هشتصدهزار نفر رسيد هرگز يك وحدت كامل نداشتند به همين جهت چون نخستين علامات شكست آشكار مي شد به صورت گـروه پريشـان و بي ساماني در مي آمـد . پيـروزي چنان لشكـري معلـول فزوني شمارة آن بر سربازان دشمـن و هم از ايـن بود كه مي توانستند بآسانـي جاي كشتگان را در صفهاي جنگ پركنند؛ ولي چون با سپاه منظمي روبه رو مي شدند، كه افراد آن يك زبان داشتند و در تحت سازمان يكسان و منظمي مي جنگيدند، ناچار شكست مي خوردند؛ سرشكست خوردن پارسيـان در جنگهاي ماراتون و پلاته همين بود.در چنين دولتي حق و قانون منحصر به ارادة شاه و قدرت قشون بود؛ هيچ حقي در برابر اين حـق محتـرم شمرده نمي شد، و هيـچ سابقه و سنتـي، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشي نداشت . پارسيها به آن فخـر مي كـردند كه قوانيـن ايشان تغييرناپذيـر است، و وعده يا فرمان شاه به هيچ وجه نبايد نقض شود. تصميمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحي و الهامي بود كه از جان اهـورمزدا به شخص شاه نازل مي شود به اين ترتيب قانون مملكت عنوان مشيت الاهي را داشت و سرپيچي ازآن سرپيچي از فرمان خواست الهی به شمار مي رفت . قوة عالية قضايي در اختيار شخص شاه بود ولي شاه غالباً عمل قضاوت را به يكي از دانشمندان سالخورده واگذار مي كر د. پس از آن محكمة عالي بود، كه از هفت قاضي تشـكيل مي شد . پايين تر از آن، محكمه هاي محلي بود كه در سراسركشور وجود داشت . قوانين را كاهنان وضع مي كردند تا مدت درازي كار رسيدگي به دعاوي نيزدر اختيار ايشان بود ولي در زمانهاي متأخرتر مردان و حتـي زناني جـز از طبقة كاهـنان به اينگـونه كارها رسيدگـي مي كردند . در دعـاوي جز آنها كه اهمـيت فراوان داشت غالباً ضمانت را مي پذيرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصي پيـروي مي كردند . محاكم همان گونه كه براي كيفر و جرايم حكم صادر مي كردند پاداش نيز مي دادند و در هنگام رسيدگي به گناه متهم كارهاي نيك و خدمات او را نيز به حساب مي آوردند . براي آنكه كار محاكمات قضايي به درازا نكشد، براي هر نوع مدافعه مدت معيني مقرر بود كه بايد در ظرف آن مدت حكم صادر شود با اين قوانين و سپاه، شاه از چند پايتخت خود، ايالات ساتراب نشين هاي بيستگانة كشوررا اداره مي كـرد :پايتخت اصلي در پازارگاد بود و گاهی شاهنشاه در پرسپوليس تخت جمشيداقامت مي كرد پايتخت تابستاني اكباتان بود ولي شاه بيشتر اوقات خود را در شهر شوش پايتخت عيلام قديم مي گذرانيد در همين شهر است كه تاريخ تمام خاورزمين باستاني جمع مي شود و آغازو انجام آن به يكديگر پيوستگي پيدا مي كند . يكي از امتيازات شوش اين بود كه رسيدن به آن دشواري داشت ولي دور بودن آن از ساير پايتختهاي شاهنشاهي ، خود نقصي براي اين شهر بوداسكندر براي تسخير اين شهر ناچار شد بيش از سه هزار كيلومتر راهپيمايي كند ولي براي فرونشاندن شورش ليديا( مصر) سربازان او دوهزار و چهارصد كيلومتر را زير پا گذاشتند چون درآخر كار راههاي بزرگ كاروانرو ساخته شد، يونانيان و روميان بآساني توانستند لشكرهاي خود را برسر آسياي باخـتري بريزند در مقابـل باخـتر آسيا نيز، با معتقدات ديني خود، يونان و روم را تسخـيركرد. پارس به ايالات تقسيم شد ه بود، تا به اين ترتيب امر اداره كردن و ماليات گرفتن آسانتر باشد .درهر ايالت شخصي از طرف شاهنشاه حكومت مي كرد؛ اين ساتراپها گاهي از امراي محلي بودند،ولي بيشتر آنان را شاه انتخاب مي كـرد؛ و هنـگامي كه از او راضي بود بر سركارخود باقـي مي ماند. داريـوش ، براي آنـكه بيشتر ساتراپها را در قبضة خود داشته باشد و براي آنكه ساتراپ و فرماندة سپا ه هر دو را در زير فرمان بگيرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، اميني ازجانب خود به هر استان گسيل مي داشت؛ وظيـفه ايـن شخص آن بـود كه وي را از رفـتار آن هـر د و آگاه سازد . براي دورانديشـي بيشـتر، دستگاه خبـرگزاري محرمانه اي به نام چشم و گوش شاه تشکيل داده بود كه به صورت ناگهاني به ايالات سركشي مي كردند و دفاتر و امور اداري و مالي را موردبازرسي قرار مي دادند . گاهي ساتراپ بدون محاكمه، معزول مي شد؛ گاهي، بدون سر و صدا خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر مي خوراندند و كارش را مي ساختند . در زير دست ساتراپ و امين خصوصي شاه گروه فراواني منشيان بودند كه از امور مملكتي آنچه را مستقيماً به استعمال نيروي نظامي نيازمند نبود، انجام مي دادند؛ اين منشيان و مأموران ا داري با تغيـير ساتراپ وحتي با تغيير شاه به كار خود ادامه مي دادند، چه شاه فاني، ولي كاغذبازي دولتي جاوداني بـوده است.كارمندان اداري ساتراپ نشينها از خزانة شاهي حقوق دريافت نمي كردند بلكه حقوق ايشان از مـردم همان ايالتي گرفته مي شد كه در تحت ادارة آنان بود . اين حقوق بسيار گزاف بود و به آن كفاف مي داد كه ساتراپها كاخها و حرمسراها و شكارگاههاي وسيعي كه پارسيان فردوس مي ناميدند براي خود فراهم كنند . هـر ايالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتي، نقـدي يا جنسي، به عنوان مالـيات براي شاه بفـرستد . هـندوستان ٤٦٨٠ تالنت مي فرستاد، آشـور و بابل ١٠٠٠ تالنت، مصر ٧٠٠تالنـت، چهار ايالت آسياي صغـير ١٧٦٠ تالنت، و قس علي هذا؛ اين مبالـغ روي هم رفته سالا نه ١٤٥٦٠تالنت مي شد، كه ارزش آن، به تخمينهاي مختلف ميان دوازده ميليارد و هشتصد ميليون و هفده ميليارد و پانصد ميليون ريال مي شود . از اين گذشته هر ايالت ناچار بود كالاي موردنياز شاه را تهيه وتسليم كند مثلا مردم دانه باري را كه براي خوراك سالانه ١٢٠٠٠٠ نفر لازم بود مي فرستادند؛ اهالي ماد ٢٠٠٠٠٠ گوسفند تقديم مي كردند؛ ارمنيان سي هزار كره اسب و بابليان پانصد غلام اخته كرده .جز اينها، منابع ديگري نيز بود كه خـزانة مركزي از آنها نيز اموال فراوان تحصيل مي كرد . براي اينكه اندازة آن ثروت هنگفت معلوم شود، همين اندازه كافي است كه بدانيم، در آن هنگام كه اسكندر برخزانه هاي سلطنتي پارس دست يافت، مبلغ عظيم ١٨٠٠٠٠ تالنت در آنها يافت، كه به پول اين زمان در حدود ٢١ ميليارد ريال مي شود در صورتي كه داريوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكـندر ٨٠٠٠تالنت را نيز با خود برده بود.با وجود آنكه دستـگاه اداري شاهنـشاهـي پارس خـرج فـراوان داشت، بايد گفت كه ايـن دستگاه شايسته تـرين تجربه در سازمان حكومت شاهنشاهـي است كه خاورميـانه، پيش از پيدا شدن امپـراطوري روم، شاهد آن بوده است؛ ايـن امپراطوري اخيـر نيز سهم بزرگي از انتظام سياسي اداري شاهنشاهي قديم ايران را به ميراث برد اگر چه شاهان اخير بيرحمي و تجمل پرستي فراوان داشتند و در بعضي ازقوانين آن زمان وحشيتي ديده مي شود و بار ماليات بر دوش مردم بسيار سنگيني مي كرده، بايد گفت، در برابر همة اين معايب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنيتي موجود بود كه در ساية آن باوجود مالياتهاي سنگين مردم ايالتها ثروتمند مي شدند در ايالتها چنان آزادي وجود داشت كه درايالتهاي وابسته به روشنترين و پيشر فته ترين امپراطوريها نظيـر آن ديده نمي شود : مـردم هر ناحيه زبان وقوانين و عادات و اخلاق و دين و سكة رايج مخصوص به خود داشتند، و پاره اي اوقات سلسله هاي محلي بر آنان حكومت مي كردند . بعضي از ملتهايي كه، مانند بابـل و فنيقيه و فلسطـين، خراجگزارپارس بودند، از ايـن وضع كمال خـرسندي را داشتند، و چنان مي پنداشتند كه اگـر كار به دست سـرداران و تحصيلداران بومـي باشد، بيش از پارسيها بيرحمي و بهره كشي خواهند كرد . دولت شاهنشاهي پارس، در زمان داريـوش اول، از لحاظ سازمان سياسي به سرحد كمال رسيده بود؛ تنهاامپراطوري روم، در زمان ترايانوس، هادريانوس، و آنـتونينهاست كه مي توانـد همـپاية شاهنشاهـي پارس به شمار رود

روش و صناعت پارسيان

روش زندگي و صناعت پارسيان

دولت شاهنشاهي پارس كه در زمان داريوش به منتها درجه بزرگي خود رسيده بود شامل بيست ايالت يا به يوناني ساتراپ نشين ميشد مصر، فلسطين، سوريه، فنيقيه، ليديا، فريگيا، يونيا،كاپادوكيا، كيليكيا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان،سغديانا،باكتريا،جايگاه ماساگتها، وقبايل ديگري ازآسياي ميانه جزواين امپراطوري بـزرگ بود . تا آن زمان هرگزدولتـي به اين بزرگي وپهناوري كه درزيرفـرمان يك نفـرباشد درتاريخ پيدانشده بودپارسي كه درآن روزگاربرچهـل ميليون ساكنان ايـن نواحي حكومت كـرد همان ايراني نيست كه اكنون ميشناسيم بلكه ناحيه كوچكي درمجاورت خليج فارس بود كه درآن زمان بنام پارس مينامند سرزمين پارس سراي بيابانهاي بيحاصل وكوههاي فـراوان بودرودخانة فراوان نداشت ودرمعرض گرماي سوزان وسرماي كشنده بودوبهمين جهت بود كه درآمد زمين به تنهايي كفاف زندگي دوميليون ساكنان آنرا نميكردوناچاربايد كسري راازراه بازرگاني وكشورگشايي تأمين كنند مردم كوه نشين اصلي سرزمين پارس مانند مادها،ازنـژاد هند واروپايي وشايد از جنوب روسيه به اين نواحي آمده بودند از زبان ودين قديـم ايشان آشكار ميشود كه با آن دسته از نژاد آريـن كه ازافغانستان گذشته وطبقة حاكمه را در سرزمين هند تشكيل داده بودند نسبت نزديكي داشته اند داريوش اول خودرادرنقـش رستم چنين معرفی کرده است پارسی پسرپارسی آريا ازنژاد آريائی زردشتيان وطن نخستين خودرا بنام ايران (وئجه) يعنی وطن آريائيها مینامند. استرابون كلمة آريانا را برای سرزمينی استعمال کرده است که تقريبا" با آنچه امروز بنام ايران ميناميم تفاوتی ندارد چنان بنظر ميرسد كه پارسيان زيباترين ملتهاي خاورنزديك در روزگارهاي باستاني بوده اند. تصاويري كه در آثار تاريخي برجاي مانـده نشان ميدهد كه آن مردم، مـيانه بالا و نيـرومند بـوده و بر اثـر زندگـي كردن درنقاط كوهستاني سختي و صلابت داشته اند ولي ثروت فراوان سبب لطافت طبع آنان بوده است در سيماي ايشان آثارتقارن مطبوعي ديده ميشود ومانند يونانيان بيني كشيده داشته ودراندام وهيئـت ايشان آثار نجابت مشهود بوده است غالب ايشان لباسهايي مانند لباسهاي مردم ماد بر تن ميكردند؛ بعدها خود را به زيـورآلات مادي نيز مي آراستند . جـز دو دست،بازگذاشـتن هر يك از قسمـتهاي بدن را خلاف ادب مي شمـردند، و به همين جهت سر تا پاي ايشا ن باسربـند يا كلاه، يا پاپـوش پوشيده بود شلواري سـه پارچه و پيراهني كتاني و دو لباس رو مي پوشيدند،كه آستين آنها دستها را مي پوشانيد و كمربندي بر ميان خـود مي بستند . اين گـونه لباس پوشـيدن سبب آن بود كه ازگزند گرماي شديد تابستان و سـرماي جانـكاه زمستان درامان بمانند. امتياز پادشاه در آن بود كه شلوار قلاب دوزي شدة با نقش و نگار سرخ مي پوشيد و دكمه هاي كفش وي رنگ زعفراني بود اختلاف لباس زنان با مردان تنها آن بود كه گريبان پيراهنشان شكافي داشت مـردان موي چهـره را نمي ستردنـد و گيسوان را بلـند فـرو مي هشتـند؛ بعـدها به جاي آن گيسوان عاريه رواج پيدا كرد. چون در دوران شاهنشاهي ثروت مردم زياد شد زن و مرد به زيبايي ظاهر خـود پرداختـند؛ جهـت آراسـتن صـورت، غازه و روغـن به كار مي بردند و بـراي آنـكه درشتي چشـم ودرخشندگي آنرا نشان دهند، سـرمه هاي گوناگون استعـمال مي كـردند به اين ترتيـب در ميان آنان طبـقة خاصي به نام ( آرايشگـران) پيـدا شد که كارشـناس درهـنرآرايش بود كه يونانيـان آنان را (کوسمـتای) می ناميـدند که كارشان تزيين ثروتمـندان بـود . پارسيـان در ساخـتن مـواد معطـر مهـارت فـراوان داشتـند و پيشينـيان چنان معتقد بودند كه گردها و عطرهاي آ رايش را نخستين بارهمين مردم اختراع كرده بودند شاه هميشه با جعبه اي از مواد معطـر براي جنگ بيرون ميرفت و خواه پيـروز مي شد خواه شكست مي خورد،پس از هر كارزار با روغنهاي خوشبـو خود رامعطـر مي ساخت.پارسيان دراثناي تاريخ دراز خود به زبانهاي گوناگون سخن می گفته اند. فارسي باستاني زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داريـوش اول به شمار مي رفت؛ اين زبان با زبان سانسكـريت پيـوندبسيار نزديكـي دارد و اين خود نشان ميدهد كه آن دوزبان لهجه هايي اززباني قديميتر بود ه وهـر دو لهجه از خويشان بسيار نزديك زبان انگليسـي به شمار مي روند ازلغت فرس قديم دوشاخة زنـد يعنـي زبان زند اوستا و شاخه پهلـوي بيـرون آمد ازهمين شاخه است كه زبان فارسي كنوني برخاسته است . آن هنگام كه پارسيان بكار خطنويسي پرداختند براي نوشتن اسناد خودخط ميخي و الفباي هجايي آرام را بكار بردند. پارسيان هجاهاي سنگين و دشوار بابلي را آسانتركردند و عدد علامات الفبايي را از سيصد به سي و شش رسانيدند؛ اين علامات، رفته رفته، ازصورت مقاطع هجايـي بيرون آمد و شكل حـروف الفـباي ميخي را به خود گـرفت . ولي بايـد دانست كـه خطنويسي را پارسيان سرگرمي زنانه می پنداشتند، و كمتر دربند آن بودند كه از عشق ورزي و جنگاوري و شكار دست بردارند و به كار نويسندگي اشتغال ورزند و اثري ادبي ايجاد كنند.مرد عادي معمولا بيسواد، و به اين بيسوادي خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمين مصروف میداشت .
کتاب مقدس اوسـتا كشاورزي را ستـوده و آن را مهمترين و والاتـرين كار بشـري دانسته است، كه خداي بزرگ اهورمزدا از آن بيش از كارهاي ديگر خشنود مي شود . قسمتي از اراضي ملك مردم بود و خود به كشاورزي در آن مي پرداختند گاهي اين خـرده مالكان جمعيتهاي تعـاوني كشـاورزي متشكل از چند خانوار تشكيل مي دادند و به صورت دسته جمعـي به كاشتن زمينهاي وسيع مي پرداختند؛ قسمت ديگـر از اراضي متعـلق به اشراف و زمينداران بزرگ بود،كه دهقـانان، در برابر قستي از درآمد زمين، به كشت و زرع در آنهـا مشغـول بـودند قسمتـي را نيزبـندگان بيـگانه كه هـرگـز درميـان آنـان ايرانـي وجود نداشت كشـاورزي مي كردند . بـراي شخم كردن زمين، گاوآهـن چوبـي به كار مي بردند، كه به آن نوك آهنـي بسته بودند و با گاو كشيده ميشد . آب را ازنقاط كوهستاني به وسيلة قـنات به زمينها مي آوردند. محصول عمدة كشاورزي كه مهمترين مادة غذايي نيز محسوب مي شد، گنـدم و جـو بود، ولـي مردم گوشت فـراوان نيـز مي خوردنـد وشراب زياد مي نوشيدند . كوروش به سربازان خود شراب مي داد . مباحثة جدي درامور سياسي آنگاه در مجامع پارسيها صورت مي گرفت كه اهل مجلس مست باشند، چيزي كه بود، بامداد روز بعد، درنقشه هاي طرح شده تجديد نظر مي كردند . يكي از نوشابه هاي ايرانـيان قديم مشروبـي بود به نام هـومه كه آن را به عنوان قرباني طرف تـوجه به خدايان تقـديم مي كردند، و چنان گمان داشتند هر كس از آن بنوشد، به جاي روشن شدن آتش خشم و انگيختگي، تقوا و عدالت در او بـيدار مي شود.صناعت در پارس رواج و رونقـي نداشت؛ پا رسيها به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزديك به حرفه ها و صناعات دستي بپردازند و ساخته هاي دست خودرا، همـراه باج و خراج، براي ايشان بفـرستند. در كارهاي حـمل ونقـل ابتكاري فراوانـتر از كارهاي صنعتي داشتند؛ مهندسان پارسي به فرمان داريـوش اول، شاهراههايي ساختند كه پايتخت ها را بـه يكـديگر مربـوط مي كرد . درازي يكـي ازاين راهـها كه از شـوش تا سـارديـس امتـداد داشـت، دو هـزار و چهارصد كـيلومتربود، طـول راهـها را با فرسخ اندازه مي گـرفتند، و به گفـتة هـرودوت در پايان هـرچهار فرسخ منزلگاه شاهی و مهمانخانه هاي با شكوه وجود داشت، و راهها همه از جاهاي امن و آباد مي گذشت اسبهاي تازه نفس آماده بود تا بريد يا (چاپار) بي معطلي به راه خود ادامه دهد؛ به همين جهت بود كه بـريد شاهي فاصلة شوش تا سارديس را در همان زماني مي پيمود كه اكنون اتومبيلها مي پيمايند، يعني در مدتـي كمتر از يك هفته د ر صورتي كه مسافران عادي آن زمان اين فاصله را نود روزه مي پيمودند. از نهرهاي بزرگ با كرجي عبور مي كردند، ولي مهندسان پارسي توانايي آن را داشتندكه درموقع حاجت بر رودخانة فرات يا برتنگة داردانل پلهاي محكمي بزنند تا صدها فيل ترسناك باايمني از روي آنها عبور کنند. آن زمان راه ديگري نيز بود كه از كوههاي افغانستان مي گذشت وپارس را به هندوستان مي پيوست؛ همة اين راهها سبب آن شده بود كه شهر شوش انبار ميان راه ثروت عظيم خاور زمين باشد؛ اين ثروت، در آن زمان دور به اندازه اي فـراوان بود كه عقـل بسختي آن را باور مي كند . اسـاس ساختمان ايـن راهها آن بود كه بـراي هدفهاي جنگي و دولتي به كار رود و تسلط حكومت مركزي و جريان اداري كارها را تسهيل كند، ولـي در عين حال سبب آن شدكه كار بازرگاني و حمل و نقل كالاها نيز آسان شود و عادات و افكار از ناحيه اي به ناحـية ديگـرانتقـال يابد ضمنا" خـرافات متـداول ميان مـردم، كه گـريزي از آنـها در زندگـي روزانه نيـست ازهمين راه، بين اقـوام مختلف مبادلـه مي شد . از جمله بايـد گفت كه فرشتگان و شياطيـن به وسيلة هميـن راهها از افسانه هاي پارسي به افسانه هاي يهودي و مسيحي راه يافت.دريانـوردي در ميان پارسيـان به آن درجه كه حمـل و نقـل خشكي به دست آن مـردم ترقي پيداكـرده بود نرسيد . پارسيان ناوگان مخصـوص به خـود نداشتند، بلكه ناوگان فنيـقي ها را يا به اجـاره مي گـرفتند يا با مصادره كـردن از آن در منظـورهـاي جنگي خويش استفاده مي كردند . داريـوش اول تـرعة بزرگي ميان درياي سرخ و رود نيل حفـر كرد تا از اين راه، به وسيلة رود نيل، خليج فارس را بادرياي مديترانه اتصال دهد، ولي اهمال جانشينان وي سبب شد كه اين كار عظـيم دستخوش ريگهاي روان شود و راه ارتباط قطع گردد . خشيـارشا به قسمتي از نـيروهاي دريايي خود فرمان داد كه برگرد افريقا گردش کنند ولي اين ناوگان پس از عبور از برابرستونهای هرکول تنگه جبل طارق دور زدن قسمتي از افـريـقا، بي نتيجه بازگشتند . كارهاي بازرگاني بيشتر در دست مردم غيـرپارسي مانند بابليان و فنيقيان و يهـوديان بود چون پارسيها بازرگاني را كار پستي ميشمـردند و بازاررا كانون دروغ و فريب مي دانستند . طبقات ثروتمند به اين مي باليدند كه مي توانند بيشترنيازمنديهاي خود را از مزرعه يا دكان خود مستقيماً بخانه بياورند بي آنكه انگشتان خود را به پليدي خريد وفروش آلوده كنند . در ابتداي كار مزد و وام سود سرمايه را با كالا می پرداختند و بيشترچهارپايان و دانه بار بـه ايـن منظور به كار مي رفت بعدها از ليـديا سكه هاي پول به پارس آمد و داريـوش سكـه(دريک)را با سيـم و زر ضرب كرد و نقش خـود را بر آن گذاشت؛ نسبت دريك طلا به دريك نقره مـثل نسبت 5/3 به ١ بـود وايـن آغاز پيدايش نسبتـی است كه هم اكنـون ميان واحـد نقـره و طلا در سكـه هاي زمان حاضـر وجـود دارد.

Sonntag, Januar 22, 2006

هخامنشيان

هخامنشيان

كوروش يكي از كساني بود كه گويا براي فرمانروايي آفريده شده و به گفته امرسن همه مردم از تاجگذاري ايشان شاد بودند. روح شاهانه داشت و شاهانه به كار برمي خاست در اداره امـور به همان گونه شايستگـي داشت كه در كشورگشاييهای حيرت انگيز خود، با شكست خوردگان به بزرگواري رفتار مي كرد و نسـبت به دشمنان سابق خود مهربانـي مي كرد . پس، مايه شگفتي نيست كه يونانـيان درباره وی داستانهای بيشمار نوشته و او را بزرگترين پهلوان جهان پيش از اسكندر دانسته باشند ديگر اينكه وي مؤسس سلسله هخامنشي است، كه در نامدارترين دوره تاريخ ايران بر آن سرزمين سلطنت مي كرده اند؛ كوروش بزرگ سربازان مادي و پارسي را چنان با نظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذيردرآمد وبر سارديس و بابل مسلط شد؛ و فرمانروايي اقوام سامی را بر باختر آسـيا چنان پايان داد كه، تا هزارسال پس از آن، ديگر نتوانستند دولت و حكومتي بسازند؛ تمام كشورهايي را كه قـبل از وي در تحت تسلط آشـور و بابل و ليديا و آسيای صغير بود ضميمه پارس ساخت و از مجموع آنها يك دولت شاهنشاني امپراطوري ايجاد كرد كه بزرگترين سازمان سياسـي قبل از دولت روم قديـم و يكي ازخوش اداره تـرين دولتهای هـمه دوره هـاي تاريخـي بـشمار مي رودآن اندازه كه از افسانه ها برمي آيد، كوروش از كشورگشاياني بوده است كه بيش از هركشورگشاي ديگراو را دوست مي داشته اند، و پايه هاي سلطنت خود را بر بخشنـدگي و خوی نيكـوقرار داده بود . دشمنان وي از نرمي و گذشت او آگاه بودند به همين جهت در جنگ با كوروش مانند كسي نبودند كه با نيروی نوميدی مي جنگد . پيش از اين نيز از بخشندگي و نيكي رفتار او با يهوديان سخن گفتيم . يكي از اركان سياست و حكومت و ی آن بود كه برای ملل و اقوام مختلفي كه اجزای امپراطوري او را تشكيل مي دادند به آزادی عقيده ديني و عبادت معتقد بود؛ اين خود می رساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهي داشت و مي دانست كه دين از دولت نيرومندتر است . به همين جهت است كه وی هرگز شهـرها را غارت نميكرد و معابد را ويران نمي ساخت بلكه نسبت به خدايان ملل مغلوب با احتـرام مي نگريست و براي نگاهـداري پرستشگاهها و آرامگاههاي خدايان، از خود، كمك مالي نيز مي كرد . حتي مردم بابل كه در برابراوسخت ايستادگي كرده بودند در آن هنگام كه احترام وي را نسبت به معابد و خدايان خويش ديدند بگرمي برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذيرفتند . هر وقت سرزميني را می گشود كه جهانگشاي ديگري پيش از وی به آنجا نرفته بود با كمال تقوا و ورع قربانيهايي به خدايان محل تقديم مي كرد وی همه اديان را قبـول داشت و ميان آنها فرقي نمي گذاشت و به تكـريم همه خدايان مي پرداخت. .او قرباني بلندپروازی فراوان خويش شد. هنگامي كه از گـشودن همه سرزمينهاي خاور نزديك آسـوده شد، درصدد بر آمد كه مـاد وپارس را از هجوم بدوياني كه در آسياي ميانه منزل داشتند خلاص كند و به نظر مي رسد كه در حمله هاي خود تاكنار نهر سيحون در شمال، و تا هنـدوستان درخـاور پيش رفته باشد درهمـين گيرودارها، و در آن زمان كه به منتهاي بزرگي خود رسيده بود در جنگ با قبايل ماساگت،كه از قبايل گمنام ساكن در سواحل جنوبي درياي خزر بودند، كشته شد . كوروش نيز ماننداسكندر امپراطوري بزرگي را به چنگ آورد ولي پيش از اينكه فرصت سازمان دهی آنرا پيداكند اجل آن امپراطوري را از چنگش بيرون آورد پس از کشته شدن کورش پسر نيمه ديوانه وي كبوجيه به تخت نشست بي آنـكه ازكـرم و بزرگواري پدر چيـزي به او رسيـده باشـد وی پادشاهی خويش را با كشتن برادر و رقيب خويش به نام برديا به يونانـي سـمرديس آغاز كرد پس از آن به طمع رسيدن به ثروت فراوان مصر به آن سرزمين هجوم برد و حدود امـپراطوري پارس را تا رود نيل پيش برد و در اين كار كامياب شد ولي چنانكه ظاهر است سلامت عقل خويش را بر سر اين كار گذاشت در راه رسيـدن به شهرمـمفيس با دشـواري فـراوان روبه رو نشد ولـي قشونی كه بـراي تسخير واحه عمون فرستاده بود همه در بيابان تلف شدند و قشوني كه براي گرفتن كارتاژ قرطاجه فرسـتاده بود دچار شكـست شد ايـن از آن جهت بـود كه ناويان ناوگان پـارس كه همه از مـردم فنيـقيه بـودند از حمله كردن به مستعـمره فنـيقی سرباز زدند . كبوجـيه كه چنين ديد از جا دررفت و فرزانگـی و گذشت پـدر را فراموش كرد دين همه مصريان را ريشخند كرد و با خنجر خويش گاو مقدسي را كه مصريان ميپرستيدند
آپيس از پاي درآورد به اين كار نـيز بس نكرد بلكه نعشهای موميايـي شده شاهان را از گورها بيرون كشيد و به لعنتهای قديمي كه برای نبش كنند گان قبـور شده بود هم توجهي نكـرد و فرمان داد تا بتهايی را كه در آن بودند بسوزانند گـمان وی آن بود كه با چنين كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهـام رهايـي خواهند يافت و پس از مدتی دچار بيماری شد كه شايد آن بـيماری نوبه های صـرعي بـوده است بر اي مصريان شكي نماند كه اين بيماری كيفری است كه خدايان به او داده اند از آن پس ديگر هيچ مصريي در راستی و درستـي دينی خويش شك نداشت كبوجـيه برای آنكه زشتيـهای حكومت مطلقه را هـر چه بيشـتر آشكار سازد همان كاری را كرد كه ناپلئـون بر اثـر حمله های دلدرد سخت خويش ا نجام مي داد به ايـن معني كه خواهر و همسر خود ركسانه را كشت پسر خود پركساسپس را به تير زد و دوازده نفر از بزرگان پارسي را زنده به گوركرد و به كشتن كرزوس فرمان داد و پس از آن پشيمان شد و چون دانست كه حكم او را اجرانكرده اند خوشحال شد ولي كساني را كه از اجرای آن تن زده بودند كيفر داد در آن هنگام كه به پارس باز مي گشت خـبر يافت که گئومات بر تـاج و تخت دست يافـته و همه جا مردم با افروختن آتش انقلاب از اين مدعي تخت و تاج حمايت مي كنند از اين لحظه نام كبوجيه در تاريخ پنهان می شود بنا به بعضي از روايات چون اين خبر به وي رسيد خودكشي كرد آن غاصب مدعـي بودكه همان برديا برادر شاه است كه با معجزه ای از خشم برادرش كبوجيه و كشته شدن رهايي يافته است و حقيقت امر اين است كه وی يكي از روحانيان متعصب و از پيروان دين مجوسي قديم بودكه مي خواستند آيين زردشتي را كـه دين رسمـي دربار پارس بود از ميان بردارند پس از آن شـورش ديگري درسرزمـين پارس برپا شد كه درنتيجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فروكشيده شد كساني كه در اين شورش دست داشتند هفت نفـر از بزرگان كشور بودند پس از آن از ميان خود يكي را به نام داريوش پسر هيشتاسپ به سلطنت برگزيدند وپادشاهي بزرگترين شاهنشاهان پارس آغاز شد در عين حال در مستعمره ها نيز انقلاباتی رخ داد زيرا كه مـردم اين نـواحي فرصت اختلافات داخلي را غنيمت شمـردند و درصدد بازيافتن آزادي از دسـت رفـته خود بر آمدند غصب شدن تاج و تخت سلطنت و كشتـه شدن برديا دوفرصت گرانبـهايي بود كه ولايتـهای تابع شاهنشاهی پارس د ر برابر خود داشتند به همين جهت فرمانداران مصر و ليديا طغيان كردند و درآنِ واحـد شوش و بابـل و ماد و آشـور و ارمنـيه و سرزمين سكاها و بسـياري از ولايات ديگر سر به شـورش برداشتند ولي داريوش بايك سلسله جنگهاي سريع توانست ولاياتي را كه شورش كرده بودند يكي پس از ديگري آرام كند چون دريافت كه اين شاهنشاهي وسيع هروقت دچار بحراني شـود بزودي از هم پاشــيده خواهدشد، زره جنگ را از تـن بيرون كرد و به صورت يكي از مدبـرترين و فـرزانه تـرين فرمانـروايان تاريخ درآمد و سازمان اداري كشور را به صورتي درآورد كه تا سقوط امپراطوري روم پيوسته به عنوان
نمونه عا لي ازاو پيروی مي كردند . با نظم و ساماني كه داريوش مقرر داشته بود آسياي باختری به چنان نعمت و آرامش خاطري رسيد كه تا آن زمان در اين ناحيه پرآشوب كسي چنان آسايشي رابه خاطر نداشت
آرزوي او بود كه پس ازآن با صلح و صفا برآنچه دراختيار دارد فرمان براند ولی سنت ومقدر چنان است كه در امپراطوريها هرگز آتش جنگ مدت درازي فرو ننشيند دليل اين مطلب آن است كه بلاد تسخيرشده بايد مكرر در مكرر از نو مسخر شود و پيروزمندان در ملت خود هنرجنگيدن و در اردو و ميدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند چه در هر آن ممكن است زمانـه نقشي تازه برآرد و امپراطـوري تازه اي در برابر امپراطوري موجود قيام كند در چنين اوضاع و احوال اگر جنگي خود به خود پيش نيايد ناچار بايد آن را بيافرينند به همين جهت بر نسلهای متوالي واجب است كه بر دشواريهای جنگ و خونريزي خو كنند و از راه تمرين و تجربه دريابند كه چگونه از كف دادن جان و مال در راه نگاهداري ميهن را آسان شمارند شايد تا حدی همين دليل بود كه داريوش را برآن داشت كه از تنگة بوسفـور و رود دانوب بگذرد در جنوب روسيه تا رود ولگا پيش براند و به تأديب سكاهايي كه پيوسته در اطراف شاهنشاهي وي تاخت و تاز مي كردند بپردازد يا اينكه بار ديگر از افغانستان و دهها سلسله جبال عبوركند و به دره رود سندبرسد و صحنه های پهـناوري را با جمعيت فـراوان و مال بيشمار بر شاهنشاهـي خويش بيفـزايد ولـي بـراي حمله وي به يونان بايد در جستجوي دليلي قويتر از اين باشيم هرودوت مي خواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به اين كار بدون نتيجه و زيانبخش وی آن بود كه يكي از زنان او به نام آتـوسا در بسـتر او را فريفت و به اين كار واداشت ولي بهتر آن است كه چنان باور داشته باشيم كه شاهنشاه پارس از آن نگران بود كه ممكن است از ميان كشـور شهرهای يونان و مستعمرات آن يك امپـراطوری فراهم شود يا ميان آنها پيمانـي بسته شود و تسلط پارس را بر باخـترآسيا در خطر اندازد در آن هنگام كه ايالـت يونيـا سر به شورش برداشت و از اسپارت و آتن به آن كمك رسيد داريـوش، با آنكه به جنگ خرسـندی نداشت ناچار د ست به كار جنگ شد همه داستان گذشتن وي از درياي يونان اژه و شكست خوردن قشون او در جلگه ماراتون و بازگشت نوميدانه وی به پارس را مي دانند . چون بار ديگر خود را آماده حمله به يونان كرد و خواست ضربه ديگري به آن وارد كند ناگهان دچار بيماري شد و ناتوان گشت و ديده از جهان فرو بست

مادها

تاريخ تمدن ويل دورانت كتاب نخست فصل سيزدهم

دوره عظمت مادها و انقراض ايشان
منشأ اين قوم شاهان ايشان پيمان خون سارديس انقراض دولت ماد

آيا مادها كه نقش مهمي در برانداختن دولت آشـور داشته اند چگونه قومـي بوده اند؟ پي بردن به اصل ايـن قوم بدون شك امري است كه رسيدن به آن دشوار است. نخستين اشارة به اين قـوم در كتيبه اي كه گزارش حملة شلمنصر سوم به سرزمين موسوم به پارسوا در كوههاي كـردستان سال ٨٣٧ ق م بر آن ثبت شده
از اخبار چنان بر مي آيـد كه در اين ناحيه بيست و هفت امـير و شاه بر بـيست و هفت ولايت كم جمعـيت حكومت مي كرده اند؛ مردم اين ولايتها را آمادها يا مادها مي نامـيده اند . مادها از نـژاد هـند واروپايـي به شمار مي روند و محتمل است كه در تاريخ هـزار سال قبل از ميلاد از كناره هاي درياي خزر به آس ياي باختري آمده باشند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسيان، يادي از اين زادگاه قديـمي مي شود و مانند بهشتـي توصيف مي شود. چنان به نظر مي رسد كه مادها در ضمن كوچ كردنهاي خود از بخارا و سمرقند گذشته، و از اين نواحي، رفته رفته، رو به جنـوب سرازير شده و پس از رسيدن به پـارس، در آن سكـونت اخـتيار كرده بودند. اين قوم، در كوههايي كه به عنوان جايگاه خود در ايـران انتخاب كرده بودندمس،آهن، سرب، سيم و زر و سنگهاي گرانبها و مرمر بدست آوردند و چون قومي نيرومند بودند و زندگـي ساده داشتند، به كشاورزي بر دشتها و دامنة تپه هاي منزلگاه خود پرداختـند وزندگي آسوده اي براي خويش فراهم ساختند. در اكباتان يعني محل تلاقي چند راه ، كه در درة زيبايي قرار گرفته و آبي كه از ذوب شدن برف كوهها به دست مي آمد سبب حاصلخيزي آن بود ، نخستـين شاه ايشان ديااكـو پايـتخت اول خـودرا بنانهاد و آن را با كاخي شاهانه، كه بر شهـر مسلط بود و نزديك دو كيلومـتر مربع وسعت داشت،آراست. مردم قانع ماد، كه زنـدگي طبيعي داشتند، با پيشـوايي اين شاه نـيرومند شدند؛ و بنا بـر عادت و محيط زندگـي خويش، جنـگ آزمودگي و تحـمل بر سختيهاي جنگ پيدا كردند، به صورت خطـري درآمدند كه پيـوسته دولت آشـور را تهديـد مي كرد . دولت آشـور بارها بر سرزمـين ماد حـمله كرده، هـر بار چنان پنداشـته بـود كه ماد چنان شكست خورده كه ديگـر ياراي برابري با آن راندارد، ولي بعدها معلوم شده بود كه مردم اين سـرزمـين از مبارزه براي بدست آوردن آزادي خستـه نمي شوند. بزرگتـرين پادشاه ماد، هووخشتره، توانست، با ويـران كردن شهر نـينوا، به اين كشمكشها پايان بخشد . اين پيـروزي، خود، محـرك وي شد كه لشكـريانـش را در آسياي باختـري پيش براند و به دروازه هاي سارديس برسد . هـووخشتـره، سال بعد از اين حادثـه، از دنـيا رفت؛ اين پس از آن بود كه در زمان پادشاهـي خود كشور ماد را، از صورت ايـالت تحـت تصرف كشـور ديگري، به صورت امپراطوري بزرگي درآورد كه آشور و ماد و پارس را شامل بود. يك نسل پس از وي امپـراطوري برچيده شد.انقراض دولت ماد بسيار سريعتر تشكيل آن صورت گرفـت اژدهاك يا ايشتـوويـگو كه به جاي پدر خود هووخشتـره به تخت سلطـنت نشست، و به عيش و نـوش و لـذت بـردن از آنچه نصيب وي شده بود پرداخت . مردم نيز، به تقليد ا ز او، ازپيـروي دستورهاي اخلاقي خشـك و روش زندگي ساده و خشنی كه داشتند دست برداشتند رفته رفته آنها را فـراموش كردند؛ ثروت به انـدازه اي ناگهاني به چنگ ايشان افتـاده بود كه فرصت بهـره برداري عاقلانه از آن را نداشتند . مـردم طبقات بالاي اجتماع بـندة مد و زندگي تجملی شده بودند؛ مردانشان شلوارهاي قلابدوزي شده مي پوشيدندو زنان خود را با غازه و جواهـر مي آراستند؛حتـي زين و برگ اسـبان را نيز با طلا زينـت مي دادند . قـوم ســاده اي كه پيـش از آن از راه چوپاني زندگي مي كردند، و از سوار شدن بر ارابه هاي خشكي كه چرخهاشان جز گرد اي ناهموار بريده شده از تـنة درختـان نبـود لذت مي بردند، اكـنون كارشان آن بـود كه بر ارابه هاي گرانبـها سـوارشـوند،از مجلس جشني به مجلس ديگر بروند نخستين شاهان ايشان به دادگستري بر خود مي باليدند ولي ايشتوويگـو كه روزي نســبت به هـارپاگ خشـمناك شـده بـود، دستـور دا د از تـن بـي سـر و دست فـرزنـد اوخوراكـي فراهم آوردند و پدر را مجبور كردند كه گوشت تن فرزندش را بخورد .هارپاگ فرمان رااجرا كـرد و گفت هر چه شاه امـر فرمايد ماية شادي او می شود ولي كيـنه را دردل خود نگاه داشت وبعدها بـه كمك كوروش برخاست تا ايشتوويگو را خلع كند. كـوروش جوان فرماندار ولايت انشان شامل خـوزستان و بختياري كه در فرمان ماديان بود، عليه شاه ستمگر اكباتان قيام كرد خود مادها از پيروزي وي بر اين مردم خودكامه شاد شدند و به شاهي او خشنودي نمودند وهيچ كس با او از در مخالفت در نيامد . تنها يک جنگ كافي بود تا دولت فرمانرواي ماد و حاكـم برپارس ( ايـران ) به صورت فرمان بردار يك فـرد پارسـي درآيد پس از آن دولـت پـارس رفـته رفـته كارش به جايـي رسـيـد كه تمام خـاور نـزديك را به زيـر فـرمان خـود درآورد

مقدمه

همانطور که سروران گـرامی استحضاردارند نگارش تاريخ ايـران و سايـر مـلل جهان به اشکال وشيوه های گوناگون وتوسط افراد مختلف به رشته تحـرير درآمده است وشايد ثبـت قسمتهائی از تاريخ نيز نادرست و با غرض ورزی بوده باشد، اما قدر مسلم مطالعه دقيق وآگاهی ازتاريخ وفرهنگ کشورومطابقت مندرجات تاريخـی با يکديگر گويای هوشياری وپويائی آن ملت بوده وباعـث ميگرددتا نابکاران فـرصت طلب نتواننداز ايـن گنجينه تاريخی عليه ملت شريـف ايـران سوءاستفاده نمايند بديهی است تکرارمکرر وقايع تاريخی يک کشورصرفا" بدليل عدم آگاهی مردم آن سرزمين از گذشـته خويش بمعنای جمعـی آن رخ ميـدهـد ومتاسفانه درشـرايط کنونـی تعــدادی ازهمـوطنان گرامی چه درداخل ويا خارج ازايـران به علت گرفتاريهای زندگی و کمبود وقت وگستردگی کتب تاريخـی وعلی رغم ميل باطـنی واشتـياق ايشان برای دانستن کليات تاريخ ايـران ، فرصتی کافی جهت مطالعـه وتحقـيق برايشان حاصـل نميگـردد وبه همين دليـل تـدويـن وتـنظيم گلچيـن وقـايع تاريخی درجدول بندی وبزبانی ساده وروان با ذکرمنابع موثق مورخين برجستـه وشناخته شده هـدف ما گرديد ولـذا اين مهم باعث شد تا اتفاقات قابـل تامـل تاريخ ايران بروايت خـود مورخين عينا تهيه وحضـور شما عـزيزان ارائه گردد دراين بخش نخستين سلسله هـای حاکم برايـران را کـه شامل مـادها ، هخامنشيان، سلوکيان و اشکانيان بودند مورد بررسی قرار داده وبخشهای ازکتاب تاريخ تمدن ايران نوشته ويل دورانت قسمت سيـزدهم را باستحضار شما عزيزان ميرسانيم

کرمی