صخره

Sonntag, Januar 22, 2006

مادها

تاريخ تمدن ويل دورانت كتاب نخست فصل سيزدهم

دوره عظمت مادها و انقراض ايشان
منشأ اين قوم شاهان ايشان پيمان خون سارديس انقراض دولت ماد

آيا مادها كه نقش مهمي در برانداختن دولت آشـور داشته اند چگونه قومـي بوده اند؟ پي بردن به اصل ايـن قوم بدون شك امري است كه رسيدن به آن دشوار است. نخستين اشارة به اين قـوم در كتيبه اي كه گزارش حملة شلمنصر سوم به سرزمين موسوم به پارسوا در كوههاي كـردستان سال ٨٣٧ ق م بر آن ثبت شده
از اخبار چنان بر مي آيـد كه در اين ناحيه بيست و هفت امـير و شاه بر بـيست و هفت ولايت كم جمعـيت حكومت مي كرده اند؛ مردم اين ولايتها را آمادها يا مادها مي نامـيده اند . مادها از نـژاد هـند واروپايـي به شمار مي روند و محتمل است كه در تاريخ هـزار سال قبل از ميلاد از كناره هاي درياي خزر به آس ياي باختري آمده باشند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسيان، يادي از اين زادگاه قديـمي مي شود و مانند بهشتـي توصيف مي شود. چنان به نظر مي رسد كه مادها در ضمن كوچ كردنهاي خود از بخارا و سمرقند گذشته، و از اين نواحي، رفته رفته، رو به جنـوب سرازير شده و پس از رسيدن به پـارس، در آن سكـونت اخـتيار كرده بودند. اين قوم، در كوههايي كه به عنوان جايگاه خود در ايـران انتخاب كرده بودندمس،آهن، سرب، سيم و زر و سنگهاي گرانبها و مرمر بدست آوردند و چون قومي نيرومند بودند و زندگـي ساده داشتند، به كشاورزي بر دشتها و دامنة تپه هاي منزلگاه خود پرداختـند وزندگي آسوده اي براي خويش فراهم ساختند. در اكباتان يعني محل تلاقي چند راه ، كه در درة زيبايي قرار گرفته و آبي كه از ذوب شدن برف كوهها به دست مي آمد سبب حاصلخيزي آن بود ، نخستـين شاه ايشان ديااكـو پايـتخت اول خـودرا بنانهاد و آن را با كاخي شاهانه، كه بر شهـر مسلط بود و نزديك دو كيلومـتر مربع وسعت داشت،آراست. مردم قانع ماد، كه زنـدگي طبيعي داشتند، با پيشـوايي اين شاه نـيرومند شدند؛ و بنا بـر عادت و محيط زندگـي خويش، جنـگ آزمودگي و تحـمل بر سختيهاي جنگ پيدا كردند، به صورت خطـري درآمدند كه پيـوسته دولت آشـور را تهديـد مي كرد . دولت آشـور بارها بر سرزمـين ماد حـمله كرده، هـر بار چنان پنداشـته بـود كه ماد چنان شكست خورده كه ديگـر ياراي برابري با آن راندارد، ولي بعدها معلوم شده بود كه مردم اين سـرزمـين از مبارزه براي بدست آوردن آزادي خستـه نمي شوند. بزرگتـرين پادشاه ماد، هووخشتره، توانست، با ويـران كردن شهر نـينوا، به اين كشمكشها پايان بخشد . اين پيـروزي، خود، محـرك وي شد كه لشكـريانـش را در آسياي باختـري پيش براند و به دروازه هاي سارديس برسد . هـووخشتـره، سال بعد از اين حادثـه، از دنـيا رفت؛ اين پس از آن بود كه در زمان پادشاهـي خود كشور ماد را، از صورت ايـالت تحـت تصرف كشـور ديگري، به صورت امپراطوري بزرگي درآورد كه آشور و ماد و پارس را شامل بود. يك نسل پس از وي امپـراطوري برچيده شد.انقراض دولت ماد بسيار سريعتر تشكيل آن صورت گرفـت اژدهاك يا ايشتـوويـگو كه به جاي پدر خود هووخشتـره به تخت سلطـنت نشست، و به عيش و نـوش و لـذت بـردن از آنچه نصيب وي شده بود پرداخت . مردم نيز، به تقليد ا ز او، ازپيـروي دستورهاي اخلاقي خشـك و روش زندگي ساده و خشنی كه داشتند دست برداشتند رفته رفته آنها را فـراموش كردند؛ ثروت به انـدازه اي ناگهاني به چنگ ايشان افتـاده بود كه فرصت بهـره برداري عاقلانه از آن را نداشتند . مـردم طبقات بالاي اجتماع بـندة مد و زندگي تجملی شده بودند؛ مردانشان شلوارهاي قلابدوزي شده مي پوشيدندو زنان خود را با غازه و جواهـر مي آراستند؛حتـي زين و برگ اسـبان را نيز با طلا زينـت مي دادند . قـوم ســاده اي كه پيـش از آن از راه چوپاني زندگي مي كردند، و از سوار شدن بر ارابه هاي خشكي كه چرخهاشان جز گرد اي ناهموار بريده شده از تـنة درختـان نبـود لذت مي بردند، اكـنون كارشان آن بـود كه بر ارابه هاي گرانبـها سـوارشـوند،از مجلس جشني به مجلس ديگر بروند نخستين شاهان ايشان به دادگستري بر خود مي باليدند ولي ايشتوويگـو كه روزي نســبت به هـارپاگ خشـمناك شـده بـود، دستـور دا د از تـن بـي سـر و دست فـرزنـد اوخوراكـي فراهم آوردند و پدر را مجبور كردند كه گوشت تن فرزندش را بخورد .هارپاگ فرمان رااجرا كـرد و گفت هر چه شاه امـر فرمايد ماية شادي او می شود ولي كيـنه را دردل خود نگاه داشت وبعدها بـه كمك كوروش برخاست تا ايشتوويگو را خلع كند. كـوروش جوان فرماندار ولايت انشان شامل خـوزستان و بختياري كه در فرمان ماديان بود، عليه شاه ستمگر اكباتان قيام كرد خود مادها از پيروزي وي بر اين مردم خودكامه شاد شدند و به شاهي او خشنودي نمودند وهيچ كس با او از در مخالفت در نيامد . تنها يک جنگ كافي بود تا دولت فرمانرواي ماد و حاكـم برپارس ( ايـران ) به صورت فرمان بردار يك فـرد پارسـي درآيد پس از آن دولـت پـارس رفـته رفـته كارش به جايـي رسـيـد كه تمام خـاور نـزديك را به زيـر فـرمان خـود درآورد