صخره

Freitag, Januar 27, 2006

آزمايشی در حکمرانی

آزمايشی در حكمرانی

شاه ،اشراف ، سپاه قانون ، كيفر ، پايتختها، ايالات ساتراپ نشينها ، هنر ، بزرگ اداره كردن

زندگي پارس به سياست و جنگ بيشتر از مسائل اقتصادي بستگي داشت و ثروت آن سرزمين بقدرت بود نه بر پاية صناعت به همين جهت پايه هاي دستگاه دولتي متزلزل بود، و به جزيرة كوچكي مي نمود كه در وسط درياي وسيعي باشد وبر آن دريا حكومت كند و اين حكومت و تسلط بنا و بنياد طبيعي نداشته باشد . سازمان شاهنشاهي كه بر اين مجموعه تسلط داشت، ازنيرومندترين سازمانها و تقريباً منحصر به فرد بود . بر رأس اين سازمان شخص شاه قرار داشت و چون شاهـانی در زير فـرمان او بودندبه نام شاه شاهـان يا شاهنـشاه خوانده مي شد جهان قديـم به اين لقب اعتراضی نداشت . تنها يونانيـان شاهنشاه را (باسيلئوس ) يعنی شاه می خواندند، قـدرت مطلقه در دست شاه بود و كلمه اي كه از دهان وي بيـرون مي آمد كافـي بـود كه هر كس را بدون محاكمه و توضـيح به كشتـن دهد و اين راه و رسمي است كه بعضي از ديكـتاتـورهاي زمان حاضرنيز در پيش گرفته اند اگرهمة شاهان ايراني روح نشا ط و فعاليت كوروش و داريوش اول را داشتند مي توانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهي، ولي شاهان متأخر بيشتر كارهاي حكومت را به اعيـان و اشراف زيردست خود يا به خواجگان حرمسرا وا مي گذاشتند و خود به عشقبازي و شكارمي پرداختند. كاخ سلطنتي پر از خواجه سرايانی بود كه از زنان حرم پاسباني مي كردند و شاهزادگان را تعليم مي دادند و در آغاز هر دورة سلطنت جديد، دسيسه هاي فـراوان برمي انگيختند . شاه حق داشت كه از ميان پسـران خود هركدام را بخواهد به جانشيني برگزيند، ولي غالب اوقات مسـئلةجانشيني با آدمكشـي و انقلاب همـراه بود.آنچه دربارة قدرت شاه گفتيم از لحاظ نظري بود، ولي عملا اين قدرت به وسيلة نيروي اعيان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطة ميان دربار و مردم بودند، محدود مي شد . عادت بر اين جاري شده بود كه شش خانواده اي كه با داريوش اول انقلاب كردند و بردياي غاصب را از ميا ن برداشتندامتيازات خاصي داشـته باشند، و در مهمات امور كشور رأي آنان خواسته شود . بسياري از بزرگان دركاخ شاهي حاضر مي شدند و مجلسـي تشكـيل مي دادند كه شاه غالباً به نظـر مشورتـي آنان اهميت فـراوان مي داد . املاك اختصاصي بسـياري از ثـروتمندان و بـزرگان را شـاه به ايشا ن بخشيـده بود و آنـان در مقابـل هرگاه شاه فرمان بسـيج مي داد مرد جنگي و ساز برگ فراهم مي آوردند . ايـن اشراف دراملاك خود تسلط بيحد و حساب داشتند و ماليات مي گرفتند و قانـون مي گذاشتند و دستگاه قضايـي در اختيارشان بود و براي خـود نيـروهاي مسلـح نگاه مي داشتند.ارتش پاية اساسي قدرت شاه وحكومت شاهنشاهـي به شمار ميـرفت . تمام كساني كه مـزاج سالم داشتند، و سنشان ميان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازي درآيند سپاهيان، در ميان بانگ موزيك نظامي و فرياد تحسين مردمي كه سنشان از خدمت سربازي گذشته بود، به ميدان جنگ رهسپارمي شدند.گـل سرسـبد سپاه گارد سلطنتـي بـود كه از دو هـزار سوار و دو هـزار پيـاده تشكـيل مي شد و همه از اشـراف و بـزرگان بودند و كارشان پاسبانـي شخص شاه بود . سـپاه ثابت و فعـال منحصراً از افرادپارسي و مادي تشكيل مي شد، كه به صورت دسته هاي ثابت در مراكز مهم سوق الجيشي كشورمستقر ميشدند تا ماية آسايش خاطر مردم و برقراري امنيت باشند . ولي نيروي جنگي كامل مركب از دسته هايي بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهي بسيج مي شدند و هر كدام به زبان خود تكلم مي كردند و با راه و رسم جنگاوري و سلاح مخصوص خويش به جنگ مي پرداختند . همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاحها و ساز و برگ جنگ نيز اشكال مختلف داشت و درميان آنها تير و كمان، شمشـير، زوبين، خنجر، سرنيزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاه خود، زره چـرمي، زره آهنـي ديده مي شد؛ اسب و فـيل، هر دو را در جنگ به كار مي بردند. اينگونه لشكرها كه شمارة جنگاوران يكي از آنها در حملة خشيارشاه به يك ميليون و هشتصدهزار نفر رسيد هرگز يك وحدت كامل نداشتند به همين جهت چون نخستين علامات شكست آشكار مي شد به صورت گـروه پريشـان و بي ساماني در مي آمـد . پيـروزي چنان لشكـري معلـول فزوني شمارة آن بر سربازان دشمـن و هم از ايـن بود كه مي توانستند بآسانـي جاي كشتگان را در صفهاي جنگ پركنند؛ ولي چون با سپاه منظمي روبه رو مي شدند، كه افراد آن يك زبان داشتند و در تحت سازمان يكسان و منظمي مي جنگيدند، ناچار شكست مي خوردند؛ سرشكست خوردن پارسيـان در جنگهاي ماراتون و پلاته همين بود.در چنين دولتي حق و قانون منحصر به ارادة شاه و قدرت قشون بود؛ هيچ حقي در برابر اين حـق محتـرم شمرده نمي شد، و هيـچ سابقه و سنتـي، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشي نداشت . پارسيها به آن فخـر مي كـردند كه قوانيـن ايشان تغييرناپذيـر است، و وعده يا فرمان شاه به هيچ وجه نبايد نقض شود. تصميمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحي و الهامي بود كه از جان اهـورمزدا به شخص شاه نازل مي شود به اين ترتيب قانون مملكت عنوان مشيت الاهي را داشت و سرپيچي ازآن سرپيچي از فرمان خواست الهی به شمار مي رفت . قوة عالية قضايي در اختيار شخص شاه بود ولي شاه غالباً عمل قضاوت را به يكي از دانشمندان سالخورده واگذار مي كر د. پس از آن محكمة عالي بود، كه از هفت قاضي تشـكيل مي شد . پايين تر از آن، محكمه هاي محلي بود كه در سراسركشور وجود داشت . قوانين را كاهنان وضع مي كردند تا مدت درازي كار رسيدگي به دعاوي نيزدر اختيار ايشان بود ولي در زمانهاي متأخرتر مردان و حتـي زناني جـز از طبقة كاهـنان به اينگـونه كارها رسيدگـي مي كردند . در دعـاوي جز آنها كه اهمـيت فراوان داشت غالباً ضمانت را مي پذيرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصي پيـروي مي كردند . محاكم همان گونه كه براي كيفر و جرايم حكم صادر مي كردند پاداش نيز مي دادند و در هنگام رسيدگي به گناه متهم كارهاي نيك و خدمات او را نيز به حساب مي آوردند . براي آنكه كار محاكمات قضايي به درازا نكشد، براي هر نوع مدافعه مدت معيني مقرر بود كه بايد در ظرف آن مدت حكم صادر شود با اين قوانين و سپاه، شاه از چند پايتخت خود، ايالات ساتراب نشين هاي بيستگانة كشوررا اداره مي كـرد :پايتخت اصلي در پازارگاد بود و گاهی شاهنشاه در پرسپوليس تخت جمشيداقامت مي كرد پايتخت تابستاني اكباتان بود ولي شاه بيشتر اوقات خود را در شهر شوش پايتخت عيلام قديم مي گذرانيد در همين شهر است كه تاريخ تمام خاورزمين باستاني جمع مي شود و آغازو انجام آن به يكديگر پيوستگي پيدا مي كند . يكي از امتيازات شوش اين بود كه رسيدن به آن دشواري داشت ولي دور بودن آن از ساير پايتختهاي شاهنشاهي ، خود نقصي براي اين شهر بوداسكندر براي تسخير اين شهر ناچار شد بيش از سه هزار كيلومتر راهپيمايي كند ولي براي فرونشاندن شورش ليديا( مصر) سربازان او دوهزار و چهارصد كيلومتر را زير پا گذاشتند چون درآخر كار راههاي بزرگ كاروانرو ساخته شد، يونانيان و روميان بآساني توانستند لشكرهاي خود را برسر آسياي باخـتري بريزند در مقابـل باخـتر آسيا نيز، با معتقدات ديني خود، يونان و روم را تسخـيركرد. پارس به ايالات تقسيم شد ه بود، تا به اين ترتيب امر اداره كردن و ماليات گرفتن آسانتر باشد .درهر ايالت شخصي از طرف شاهنشاه حكومت مي كرد؛ اين ساتراپها گاهي از امراي محلي بودند،ولي بيشتر آنان را شاه انتخاب مي كـرد؛ و هنـگامي كه از او راضي بود بر سركارخود باقـي مي ماند. داريـوش ، براي آنـكه بيشتر ساتراپها را در قبضة خود داشته باشد و براي آنكه ساتراپ و فرماندة سپا ه هر دو را در زير فرمان بگيرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، اميني ازجانب خود به هر استان گسيل مي داشت؛ وظيـفه ايـن شخص آن بـود كه وي را از رفـتار آن هـر د و آگاه سازد . براي دورانديشـي بيشـتر، دستگاه خبـرگزاري محرمانه اي به نام چشم و گوش شاه تشکيل داده بود كه به صورت ناگهاني به ايالات سركشي مي كردند و دفاتر و امور اداري و مالي را موردبازرسي قرار مي دادند . گاهي ساتراپ بدون محاكمه، معزول مي شد؛ گاهي، بدون سر و صدا خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر مي خوراندند و كارش را مي ساختند . در زير دست ساتراپ و امين خصوصي شاه گروه فراواني منشيان بودند كه از امور مملكتي آنچه را مستقيماً به استعمال نيروي نظامي نيازمند نبود، انجام مي دادند؛ اين منشيان و مأموران ا داري با تغيـير ساتراپ وحتي با تغيير شاه به كار خود ادامه مي دادند، چه شاه فاني، ولي كاغذبازي دولتي جاوداني بـوده است.كارمندان اداري ساتراپ نشينها از خزانة شاهي حقوق دريافت نمي كردند بلكه حقوق ايشان از مـردم همان ايالتي گرفته مي شد كه در تحت ادارة آنان بود . اين حقوق بسيار گزاف بود و به آن كفاف مي داد كه ساتراپها كاخها و حرمسراها و شكارگاههاي وسيعي كه پارسيان فردوس مي ناميدند براي خود فراهم كنند . هـر ايالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتي، نقـدي يا جنسي، به عنوان مالـيات براي شاه بفـرستد . هـندوستان ٤٦٨٠ تالنت مي فرستاد، آشـور و بابل ١٠٠٠ تالنت، مصر ٧٠٠تالنـت، چهار ايالت آسياي صغـير ١٧٦٠ تالنت، و قس علي هذا؛ اين مبالـغ روي هم رفته سالا نه ١٤٥٦٠تالنت مي شد، كه ارزش آن، به تخمينهاي مختلف ميان دوازده ميليارد و هشتصد ميليون و هفده ميليارد و پانصد ميليون ريال مي شود . از اين گذشته هر ايالت ناچار بود كالاي موردنياز شاه را تهيه وتسليم كند مثلا مردم دانه باري را كه براي خوراك سالانه ١٢٠٠٠٠ نفر لازم بود مي فرستادند؛ اهالي ماد ٢٠٠٠٠٠ گوسفند تقديم مي كردند؛ ارمنيان سي هزار كره اسب و بابليان پانصد غلام اخته كرده .جز اينها، منابع ديگري نيز بود كه خـزانة مركزي از آنها نيز اموال فراوان تحصيل مي كرد . براي اينكه اندازة آن ثروت هنگفت معلوم شود، همين اندازه كافي است كه بدانيم، در آن هنگام كه اسكندر برخزانه هاي سلطنتي پارس دست يافت، مبلغ عظيم ١٨٠٠٠٠ تالنت در آنها يافت، كه به پول اين زمان در حدود ٢١ ميليارد ريال مي شود در صورتي كه داريوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكـندر ٨٠٠٠تالنت را نيز با خود برده بود.با وجود آنكه دستـگاه اداري شاهنـشاهـي پارس خـرج فـراوان داشت، بايد گفت كه ايـن دستگاه شايسته تـرين تجربه در سازمان حكومت شاهنشاهـي است كه خاورميـانه، پيش از پيدا شدن امپـراطوري روم، شاهد آن بوده است؛ ايـن امپراطوري اخيـر نيز سهم بزرگي از انتظام سياسي اداري شاهنشاهي قديم ايران را به ميراث برد اگر چه شاهان اخير بيرحمي و تجمل پرستي فراوان داشتند و در بعضي ازقوانين آن زمان وحشيتي ديده مي شود و بار ماليات بر دوش مردم بسيار سنگيني مي كرده، بايد گفت، در برابر همة اين معايب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنيتي موجود بود كه در ساية آن باوجود مالياتهاي سنگين مردم ايالتها ثروتمند مي شدند در ايالتها چنان آزادي وجود داشت كه درايالتهاي وابسته به روشنترين و پيشر فته ترين امپراطوريها نظيـر آن ديده نمي شود : مـردم هر ناحيه زبان وقوانين و عادات و اخلاق و دين و سكة رايج مخصوص به خود داشتند، و پاره اي اوقات سلسله هاي محلي بر آنان حكومت مي كردند . بعضي از ملتهايي كه، مانند بابـل و فنيقيه و فلسطـين، خراجگزارپارس بودند، از ايـن وضع كمال خـرسندي را داشتند، و چنان مي پنداشتند كه اگـر كار به دست سـرداران و تحصيلداران بومـي باشد، بيش از پارسيها بيرحمي و بهره كشي خواهند كرد . دولت شاهنشاهي پارس، در زمان داريـوش اول، از لحاظ سازمان سياسي به سرحد كمال رسيده بود؛ تنهاامپراطوري روم، در زمان ترايانوس، هادريانوس، و آنـتونينهاست كه مي توانـد همـپاية شاهنشاهـي پارس به شمار رود