صخره

Samstag, Februar 04, 2006

سلوکيان

سلوکـيان
يازده سال بعد از مـرگ اسكـندر و حتي چند سالي هم بيشـتر جنگهايی بر سـر جانشينـي او بين سردارانش انجام پذيرفت تا اينکه استان بابل به وسيله يك سردار مقدوني او به نام سلوكوس كه پدرش انتيوكوس هم از سـرداران فيليپ پدر اسكندر محسوب مي شد افتاد 312ق.م ، او سپس استان ايلام (خوزستان و بخشي از لرستان امروز) و سرزمين ماد (به استثناي آذربايجان) را هم بر قلمرو خويش افزود بدين گونه دولت پادشاهي مستقلي بوجود آورد كه بنام خود اوسلـوكيان خـوانده شد و آغاز سلطنت او براي اين دولت ، مبـداء تاريخ گشت .چند سـال بعـد بدنبال پيروزيي كه در جنگ بزرگ ايپسوس بدست آورد (301 ق.م) سوريه و بخش عمده آسياي صغير را هم بر قلمرو وسيع آسيايي خود افزود . قلمرو آسيايي او در آن هنگام تمام بخش آسيايي متصرفات اسكندر مي شد و از سواحل شرقي مديترانه تقريبا تا كرانه سيحون را در بر ميگرفت . اما چون اين امپراتوري كه در آسـيا در واقع جانشين شاهنشاهـي هخامنشي محسوب مي شد بر خلاف آن دولـت در اين نواحي هيچ پايگاه قومي نداشت و به كلي يك دولت اجنبي به شمار مي آمد . همين وسعت فوق العاده قلمرو و عدم راهکارهای صحيح بر اقوام و سرزمينهاي متنوع ، ادامه سلطه و حفظ وحدت و تماميت آن را دشوار ميكرد . از اين رو سلوكوس و پسرش انتيوكوس كه از اواخر عمر پدر شريك او بود با اقدام به ايجاد شهرها و مهاجرنشينهاي يوناني مقدوني در آسيا سياست يوناني مآب كردن آسيا را كه اسكندر براي اداره آن محل طرح كرده بود ، دنبال كردند . از اين رو در مدت فروانروايي سلوكوس اول و انتيوكوس اول غير از بيست و پنج شهـر يوناني كه به وسيله اسكندر در آسيـا به وجود آمد تعداد زيادي شهرهاي يوناني نشين جديد نيز احداث گشت . اين شهرها كه خود بالغ بر شصت شهر بودند از مرزهاي غربي آسياي صغير تا كناره سيحون و سند احداث گشتند كه غالبا بنام سلوكوس وانتيوكوس، سلوكيه و انطاكيه خوانده مي شدند، يا بنام مادر و زن سلوكوس لاذقيه و افاميه نام گرفتند در راس اين شهرها مي توان از سلوكيه نام برد . همچنين در كرانه غربي دجله كه تختگاه شرقي سلـوكيان محسوب و انطاكيـه در سوريه ساحل نهرالعصي كه تختگاه دولت سوريه خاندان سلوكي بشمار مي آمد . شهـرهاي ديگر شامل پانـزده انطاكيه ديگر چهار سلوكيه و هشت لائوديكيه و دواپامئا مي شد كه تعداد كثيري از آنها در داخل فلات ايـران از ماد و پارس تا پارت (خراسان) و سيستان واقع بودند . شهرهاي ديگر هم كه در آنها مهاجران مقدوني و يوناني ساكن شدند نامهاي يوناني يافتند . از جمله سرزمين ري (رگ) خوانده شد و آنچه امروز نهاوند نام دارد در آن ايام به عنوان لائوديكيه خوانده شد. درپارس مرو وسيستان نيز شهرهايي به نام انطاكيه بوجود آمد در ايلام هم لااقل سه شهر به نام اسكندريه خوانده شد در هرات (هريوه) و حتي در سرزمين سغد نيز شهرهاي به همين نام پا گرفت . همچنين به مهاجـران يوناني و مقـدوني كه به اين شهرها جلب مي شدند قطعه زميني براي سكونت و كشت و کار داده مي شد و در مقابل خدمات نظامي بر آنان الزامي مي گشت . احداث اين شهرها ناظر به ايجاد پادگانهاي نظامي و ذخيره در نقاط سوق الجيشي براي مقابله با شورشهاي محلي وضد سلـوكي بود . با آنكه اين شهرها بوسيله شوراها و سازمانهاي يوناني و موافق آداب و ترتيبات معمول يونان و مقدونيه اداره مي شدغالبا" اراده پادشاه در اكثر آنها بر سايـر موازين حاكم بود و حكام و شـوراها در عمل همواره نقش انفعالي داشتند . از لحاظ اداري قلمرو سلوكي شامل حدود هفتاد و دو حوزه حكمراني بود كه هر چند حوزه آن يك استان(ساتراپي) را تشكيل مي داد اما با وجود استقلال محلي ساتراپها حكم پادشاه سلوكي بر سراسر قلمرو وي نافذ بود . پادشاه بر اعـمال حكام نظارت و اشـراف داشت و براي اعمال ايـن نظارت دربار او گاه بصورت يك اردوي متحـرك نظامي در نواحي مختلف كشور در حال حركت بود. معهذا با درگيريهايي كه سه چهار تن جانشينان، بلافاصله بعد از سلوكوس در سوريه و آسياي صغير پيدا كردند نظارت منظم و بلاواسطه آنان بر ولايات شرقي تدريجا" كاستي گرفت . همچنين با عكس العملهاي ضد اجنبي كه حتي از عهد سـلوكوس اول در ماد ظاهر شد و يك بار هم يك شاهـزاده سلـوكـي در اين وقايع به همدستي با مخالفـان متهم گشت سلطه آنان در ولايات ايـراني به طور محسوسي روبه زوال رفت سرانجام يونانيهای باختر در مقابـل دولت مقدوني سلوكي داعيه استقلال و انفصال يافت (250 ق.م.) در پي آن ولايات پارت و گرگان هم تحت رهبري خاندان ارشك از سركردگان عشاير ايراني آن نواحي سر از ربقه انقـياد قوم برتافت (حدود 247ق.م.). سلوكيان كه غالبا" در سوريه دچار كشمكشهاي محلي و حتي خانگي بودند موفق به الحاق مجدد اين نواحي به قلمرو خويش نگرديدند . حتي در مقابل بسط اين دولت جديد ايراني ولايات ماد و پارس و ايلام و بابل را هم از دست دادند (140 ق.م.) از آن پس قلمرو آنان منحصر به سوريه شد. اما در آنجا نيز با توسعه طلبي روم مواجه شدند كه بعلت جنگهاي خانگي، دسيسه و فساد و عياشي امكان مقاومت در مقابل روم براي آنان باقي نماند . بدين گونه امپراتوري محدود و در حال انحطاط سلوكي بعد ازحدود دويست و پنجاه سال فرمانروايي انقراض يافت (64 ق.م.) .سلوكس اول اولين تختگاه خود را در بابل ساخت (سلوكيه) . او پس از پيروزي بر سوريه انطاكيه را در كنار نهرالعاصي تختگاه دائمي خود قـرار داد و اخلاف او نيز بعد از آنكه سلـوكيه بابل هم رانده شدند ، امپراتـوري سلـوكي را در عمل به دولت سوريه مبدل كردند كه آن نيز طعمه روم گشت .سلوكوس اول پس از سي ودو سال سلطنت موقعي كه عازم تسخير مقدونيه بود كشته شد (281 ق.م.). پسرش انتيوكوس اول كه از اواخـر عمر پدربا وي در سلطنت شريـك شد (293 ق.م.) وقتي به جاي او نشست از دعاوي پدر بر مقدونيه (278 ق.م.) و آسياي صغير صرف نظر كرد (261 ق.م.) . اما با قدرت در مقابـل هجوم طوايف وحشي بر نواحي مرزي قلمرو خويش ايستاد (273 ق.م.) و عنوان منجي (سوتر)يافت . نقش او در ايجاد شهرهاي يوناني قابل ملاحظه بود . در واقع قسمت عمده اين طرح بوسيله او به انجام رسيد . پسر وي انتيوكس دوم كه بعد از او به سلطنت رسيد ، هر چند بخشي از آنچه را كه پدرش عمدا" از دست داده بود اعاده كرد(251 ق.م.) اما به اعاده قدرت در قلمرو ميراث يافته موفق نشد . او حتي با ازدواج و طلاق يك شاهد خت مصري اواخر ايام فرمانروايي خود را نيز قـرين اغتشاش ساخت .با سلطنت پسر و جانشين او سلوكوس دوم (225-246 ق.م.) عوامل تجـزيه و اختلاف تدريجا" دولت سلـوكي را با دشواريهاي جدي مواجه ساخت . وي نه قادر به دفع طغيان باختر و پارت شد و نه در كشمكشهايي كه با مصر يافت حيثيت دولت خود را تامين كرد . سلطنت پسر و جانشين اوسلوكوس سوم فقط دو سال (223 – 225 ق.م) بطول انجاميد برادرش انتيوكوس سوم (187 – 223 ق.م.) معروف به كبيـر در لشكر كشي به شرق باختر و پارت اشكانيان را به اظهار انقياد واداشت . اما در حمله أي كه به خاك يونان كرد با قدرت روم برخورد نمود (188ق.م) ولی دچار سستي گرديد پسرش سلوكوس چهارم كه بعد از او به سلطنت رسيد (187 ق.م) سياست پدر را در رعايت حسن همجواري با روم مراعات كرد . همچنين با مصر و مقـدونيه از هرگونه در گيري خوداري ورزيد. او بدست وزيـر خـود هلـيودوروس كشته شد (175 ق.م) و علت قتلش نيز مجهول ماند انتيـوكوس چهارم كه بعد ازاو سلطنت يافت برادروی بود . خشـونت او در فلسطيـن با مقاومت يهـود مـواجه شد. كوششي هم كه در مصر بـراي تسخيـر آن سرزمين كرد با دخالت روم نا موفق ماند .انتيوكوس چهارم جهت رفع آنچه او آنرا غائله پارت ميخواند لشكري هم به شرق كشيدو توفيقي نيافت، جانش را نيز بر سر اين كار نهاد (163 ق.م) سلطنت پسرش انتيوكوس پنجم مدت زيادي طول نكشيد . وي يك سال بعد از جلوس در انطاكيه بوسيله ديمتريوس (پسر سلوكوس چهارم) بقتل رسيد (162 ق.م) ديمتريوس كه چند بعنوان گروگان درروم زيسته بود در بازگشت به سوريه دردنبال غلبه بر مدعي تا حدودي به اعاده نظم توفيق يافت و خود را منجي ناميد، شورش يهود را كه از چند سالي پيش از وي در فـلسطين موجب اغـتشاش شده بود سركوب كرد (161ق.م) توفـيق اين كاروحشت همسايگان و تحـريك آنان بود و سرانجام در جنگ با يك مدعي بنام الكساندربالاس كه همسايگانش ازجمله مصر او را تحريك كرده بودند كشته شد (150 ق.م) فرمانروايي الكساندربالاس (145-150 ق.م.) كه خود را پسر و وارث انتيوكوس چهارم مي خواند سرآغاز يك نزاع بدفرجام خانگي در خاندان سلوكي بود كه ضعف و انحطاط قطعي قدرت آن خاندان را در پي داشت. توسعه قدرت اشكانيان در جانب غرب هر روز بيش ازپيش سلوكيان را بسوي سوريه به عقب نشيني وادار ميكرد .تلاش ناموفق ديمتريوس دوم هم كه براي دفع غائله پارت به آنجا لشكركشي كرد بشکست وبه اسارت او انجاميـد (141 ق.م) با آنكه بـرادر وجانشيـن او انتيو كوس هفتم درمدت اسارت او توفيـق قابـل ملاحظه اي درغلبه بر دشواريها يافت اما شكست اودرجنگ با اشكانيان (129 ق.م) سرانجام به قدرت سلوكيها در ولايات شـرقي خاتمه داد . از آن پس قلمـرو سلوكيان منحصربه سـوريه گشت و در آنجا نيـز سلطنت آنان تا انقراض نهايي به دست روم (64 ق.م) در جنگهاي خانگي و در كشمكشهاي بي سرانجام گذشت . از دويست و چهل و هشت سال (64 – 321 ق.م) مدت سلطنت آنان ايران بيش از شصت و پنج سال (247-312 ق.م.) به تمامي در تحت فرمان آنان باقي ماند

Donnerstag, Februar 02, 2006

انحطاط هخامنشيان

چگونه ملتي مي ميرد خشيارشا ، اردشيردوم ، كوروش كوچك، داريوش اصغر، علل سياسي و نظامي و اخلاقي انحطاط ، فتح پارس به دست اسكندر، و پيشروي او در هندوستان

شاهنشاهـي كه داريـوش تأسيـس كـرده بود يك قـرن بيشتـر نپايـيد . استخـوان بندي مادي و معنوي پارس با شكستهاي ماراتون ، سالاميس و پلاته درهم شكست شاهنشاهان كار جنگ را كنارگذاشته در شهوات غوطه ور شده بودند وملت به سراشيب فساد و بي علاقگي به كشور افتاده بود .انقراض شاهنشاهي پارس در واقع نمونه اي بود كه بعدها سقوط امپراطوري روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد انحطاط اخلاقـي ملت با قساوت شاهنشاهان و امپـراطوران و غفلت ايشان از احوال مردم توأم بود . به پارسيان همان رسيـد كه پيش از ايشان به ماديان رسيده بود پس از گذشتن دو سه نسل از زندگي آميخته به سختي بخوشگذرانـي مطلق پرداختند . كار طبقةاشراف آن بود كه شكم خود را با خوراكهاي لذيـذ پر كنند؛ خانه ها و انبارها پـر از خوراكهاي لذيـذ شود غالباً گوشت بريان حيوان ذبح شده را يكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان مي نهادند و شكمها از گوشتهاي چرب جانـوران كمياب پر مي كردند و در ابتكار خوردنيها وشيـرينيهاي گوناگون تفنن فراوان به خـرج مي دادند . خانة ثـروتمندان پر از خدمتگـزاران تباهشده بود و ميخوارگي و مستي ميان همة طبقات اجتماع رواج داشت . به طور خلاصه بايـد گفت كه: كـوروش و داريـوش پارس را تأسيس كـردند، خشيارشا آن را به ميـراث برد و جانشينان وي آن را نابـود ساختند.خشيارشاي اول از لحاظ ظاهر پادشاهي تمام معنا بود قامت بلند و تن نيرومند داشت وبنا به مشيت شاهانه زيباترين فرد شاهنشاهـي خود بود . خشيـارشا معشوقه هاي فـراوان داشت و بدترين نمونه فسق و فجوربراي رعاياي خود بود . شكست وي در سالامـيس شكستي بـزرگ بود او بـزرگ نمايي خود را دوست داشت و چنان نبود كه هنگام رو كرد سختي و ضرورت بتواند مانند پادشاهان حقيقي بكار برخيزد . پس از بيست سال كه دردسيسه هاي شهواني گذراند و در كار ملك داري اهمال و غفـلت ورزيد يكي از نزديكان وي بـنام ارتبان يا اردوان او را كشت و جسد او را با شكـوه و جلال شاهـانه به خاك سپـردند.. كشـنده خشيارشا ، اردشيـر اول را هم كه پس ازپادشاهـي درازخشـيارشا دوم به جاي او نشست، كشت واو را نيـز پس از چند هفـته، نابـرادريش سغدـيان كشت، كه خود شش ماه پس از آن به دست داريوش دوم كشته شد اين داريوش باكشتن تري تخم و پاره پاره كردن زن و زنده به گور كردن مادر و برادران و خواهر ان وي فتنه را فرو نشاند . به جاي داريـوش دوم پسرش اردشير دوم به سلطنت نشست كه ناچار شد در جنگ كوناكسا، با برادرش كـوروش كوچك كه مدعـي پادشاهي بود سخت بجنگد . اين اردشير مدت درازي سلطنت كرد و پسر خود داريوش را كه قصد او كـرده بود كشت و آنگاه كه دريافت پسر ديگـرش اوخوس نيز قصد جان او دارد از غصه دق كرد . اوخـوس پس از بيست سال پادشاهـي به دست سردارش باگـواس مسموم شد اين سـردار خونـريز پسري از وي را به نـام ارشك به تخت نشانيد و براي اثبات حسن نيت خود برادر او را كشت چندي بعد ارشك و فرزندان خرد و ي را نيـز به ديار عـدم فـرستاد و دوست مطيع خود كـودومانوس را به سلطـنت رسانيد.اين شخص هشـت سال سلطنت كرد و لقب داريـوش سوم به خود داد؛ هموست كه در جنگ اسكندرهنگامي كه سرزمين و پادشاهي او در حال احتضار بود كشته شد . در هيچ دولتي حتي دردولتهاي دموكرا سي امروز كسي را سراغ نداريم كه در فرماندهي از اين شخص بي كفايت تر بوده باشد پارسيها در دورة دويست ساله شاهنشاهي خودكاري نكردند كه از اختلاف ميان ملتهاي زير فـرمان ايشان بكاهد يا از تأثيـربد نيروهاي گريز از مركـز كه سبب از هم پاشيده شدن شاهنشاهي بود جلوگيرد. به اين قانع بودندكه برآميخته اي از ملتها حكومت كنند و هرگـز در صدد آن بر نيامدند كه از آنها دولتـی واحـد به وجود آورند . به اين جهت نگاهداري وحدت شاهنشاهـي پارس سال به سال دشـوارتـر ميشد و هـرچه از سختي شاهنشاهـان كاسته میـشد بر طمع فـرمانداران محلـي افزوده و جرئتشان بيشترمي شد و كساني را كه از طرف شاه براي اشتراك در حكومت به ولايات فرستاده شده بودند با ترساندن ، بنده و مطيع خود مي ساختند يا به سيـم و زر مي فريفتند . آنگاه اين فرمانداران به مـيل خود به هـر جا مي خواستند لشكـر مي كشيدند و مال فـراوان به دست مي آوردند و گاه به گاه بـر ضـد شاه قيام ميكردند. شورشها و جنگهاي متوالي سبب از بين رفتن مـردان شجاع پارس شد و مـردان محتاط و ترسوبر جاي ماندند وبه اين ترتيب روح زندگي و نشاط قشـون شاهنشاهي فسرده شد و آنگاه كه با اسكنـدر رو به رو شدند معلوم شد كه جـز گروهي بزدل نيستند . كسي در بند تمرين دادن به قشون وبهـبود بخشيـدن به سلاح جنگي ايشان نبود سرداران سپاه از تازه هاي فنون جنگي آگاهي نداشتند .چون آتش جنگ افروخته شد اين سرداران بز رگترين خبطها را مرتكب شدند و سپاه غير متجانس پارس كه بيشتر افـراد آن تيـرانداز بودند هدف خوبي براي نيزه هاي بلند مقـدونيان و دسته هاي زره دار به هم پيـوسته آن شد . اسكنـدر نيز به لهو و لعب مي پرداخت ولي پس از آن بود كه پيروزشد اما فرماندهان قشون پارس كنيزكان خود را همراه آورده بودند و كمتـر كسي در ميان ايشان يافت مي شد كه به جـان و دل به جنـگ آمده باشد . تنها سـربازان واقعي قشون پارس مزدوران يوناني بودند.از همان روز كه خشيارشا در سالاميس شكست خورد معلوم بود كه روزي يـونانيان دولت پـارس را بمبارزه خـو اهند كشيد . يك طرف راه بزرگ بازرگاني كه باختر آسيـا را به مديترانه مي پيوست در تصرف پارس بود طرف ديگر آن را يونانيان در اختيار داشتند آنچه از قديم درطبع آدمـي بوده و به طمع كسب مال مي انداخته، خود سبب آن بود كه روزي چنـين جنگي بين يـونان و پارس درگير شود به محض اينكه يونانيان كسي چون اسكندر را پيدا كردند كه بتوانند در زير پرچم او متحد شوند به اين كار برخاستند.اسكـندر بي مقاومتي از هلسـپون يا داردانـل گذشت چه آسياييان قشـون مركب از ٣٠٠٠٠پياده و ٥٠٠٠ سواره وي را چيزي نمي گرفتـند سپاهـي ٤٠٠٠٠ نفـري از پارس كوشيد تا اسكـندر را در مقابـل رود گرانيكوس متوقـف سازد در اين نبرد از يونانيان ١١٥ مرد و از پارسيها ٢٠٠٠٠ كشتـه شد. اسكندر تا مدت يك سال رو به جنوب و خاور پيش آمد و بعضي شهرها را ميگرفت وپاره اي ديگر در برابر وي سر تسليم فرود آوردند دراين اثنا داريوش سوم اردو ٦٠٠٠٠٠نفري از سربازان و ماجراجويان فراهم ساخته بود و براي عبور كردن چنين سپاهي از پلي كه با كشتيها بر روي فـرات بسته بودند پنچ روز وقت لازم بود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استـر وسيصد شتر حمل مي كرد . چون دو لشكر در ايسوس به يكديگر برخوردند با اسكندر بيش از ٣٠٠٠٠مرد جنگی نبود و داريوش از تيره بختي و ناداني ميداني را براي جنگ برگزيده بود كه جزمعدودي از سپاه بيشمار وي نمي توانستند كارزار برخيزند و باقي سربازان بيكار ماندند چون آتش جنگ فرو نشست معلو م شد كه يونانيان ٤٥٠ كشته داده اند و از ايرانيان ١١٠٠٠٠ كشته شده كه بيشتر ايشان هنگام فـرار از ترس به اين پايان سياه و ننگيـن رسيده بودند . اسكـندر سخت در پي فراريان افتاد و بر تلي كه از كشتگان ساخته شده بود گذشت داريـوش زن و مادر و دودختـر و ارابه و چادر مجـلل خود را به جا گذاشت و ننگ فـرار را تحمل كرد . اسكـندر با بانـوان پارسي چنان بزرگوارانه رفتار كرد كه مورخان يوناني درشگفتي مانده اند وی فقط به اين بس كرد كه يكي ازدختران داريوش را به زني بگيرد اگر به گفتة كوينتوس كورتيوس باور داشته باشيم بايد بگوييم كه مادر داريوش به قدري اسكندر را دوست داشت كه چـون از مرگ او با خبـر شد آن انـدازه چيـزنخورد تا مرد.پس از آن فاتـح جوان براي اينکه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسياي باختـري مستقـركند با فراغ خاطري كه متهورانه مي نمود، نمي خواست پيش از آنكه پيروزيهاي خود راسروساماني بدهد و خط ارتباطي مطمئني براي خويش فراهم كند، از جايي كه رسيده بود پيشتربرود. مردم بابل مانند اهالي اورشلـيم به شكل دسته جمعي براي خـوشامد گفتن به اسكنـدر از شهـرخود بيرون آمدند و شهر را با هر چه طلا داشتند به وي تقـديم كـردند. اسكـندر با خوشرويي پيشكشهاي ايشان را پذيرفت و دستور داد معابد ايشان را كه خشيارشا از بي تدبيري خراب كرده بود تعمير كنند؛ اين خود مايه خوشحالي و خرسندي مردم شد . داريوش به وي پيغام فرستاد وپيشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش ر ا به وي بازگرداند ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد، و يكي از دخترهاي خود را به او تزويج كند و تسلط وي را بر تمام نواحي واقع درمغرب فرات به رسميت بشناسد درمقابل چيزي از اسكندر نمي خواهد جز اين كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد . پارمنيون فرماندة قشون يونان با شنيدن اين پيشنهادها گفت اگر من بجاي اسكندر بودم با كمال خرسندي اين پيشنهادهاي عالـي را مي پذيرفتم و با كمال شرافتمندي خود را از تصادف شكست مصيبت باري كه ممكـن است پيش بيايد دور نگاه مي داشتم چون اسكندر اين سخن شنيد گفت اگر من پارمنيون بودم چنين مي كردم ولی چون اوپارمنيون نبود و اسكنـدر بـود در جواب داريـوش گفت كه پيشنهادهاي او معنـي ندارد چه وي يعني اسكندر فعلا آنچه را داريوش پيشنهاد ميكند در تصرف دارد و هر آن بخواهد مي تواند دخترشاهنشاه را به همسري خويش انتخاب كند داريوش چون دانست كه اميدي به صلح باچنين مرد زبان آور بي ملاحظه اي نيست از روي كمال بي ميلي به گـرد آوردن سپاهـي پر شماره تـر ازسپاه نخستـين برخاست.تا آن زمان اسكندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاك خويش افزوده و پس از آن متوجه شاهنشاهي بزرگ شد و رسيدن به شهـرهاي دور آن را وجهه همت خويش قرار داد . لشكـريان وي بيست روز پس از بيـرون آمدن از بابل به شهـر شوش رسيدند و بي مقاومتي بر آن مستولي شدند سپس چنان بسرعت به جانـب پرسپـوليس به راه افتاد كه نگاهبانان خزاين مملكتي فرصت پيدا نكردند كه اموال موجود را در جاي امني پنهان كنند دراينجا اسكندر كاري كرد كه درزندگي پرتلاش او لكه ننگي برجاي گذاشت و آن ايـنكه براي فـرو نشاندن آتش هـوس يكي از معشوقـه هاي خود به نام تائيـس در كاخهاي پرسپوليـس را آتش زد و به سپـاهيان خـود پروانه غارت شهر را داد و به اندرز پارمنيون براي خودداري كردن از چنين كار زشتي، گوش نداد . پس از آنكه دل لشكريان خود را با مالهاي غارتي و عطاياي خود بدست آورد رو به شمال به راه افتاد تا بـراي آخرين بار با داريوش رو به رو شود.داريوش از ولايات پارس بالخاصه ولايات خاوري قشوني به شماره يك ميليون نفر فراهم آورده بودو مركب بود از پارسـيان، ماديـان، بابليان، سوريان، ارمنيان، كاپادوكياييان، باكترياييان، سغـديان، آراخوسياييان، سكاها و هـندوان افراد اين قشون تنها به تير و كمان مسلح نبودند بلكه زوبين و نيزه و زره نيز داشتند و بر اسب و فيل سوار بودند و به چرخهاي ارابه هاشان داسهايي بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم درو كند آسياي پير با اين نيروي عظيم آخرين تلاش خود راميکرد كه در مقابل اروپا جوان از خويش دفاع كند اسكندر با ٧٠٠٠ سوار و٤٠٠٠٠ پياده در گوگمـل با اين مخلوط ناهمـرنگ بي نظام برخورد و نبـرد درگرفت و او با شجاعت و فرماندهـي صحيح خويش توانست در ظـرف مدت يك روز شيرازه سپاه داريوش را از هم بگسلد . داريوش بار ديگر در صدد گريختن از ميدان جنگ برآمد ولي فرماندهان وي اين فرار دوم را ناخوش دانستند و وي را درسراپرده اش كشتند . اسكندر از كشـندگان شاه پارس هر كه را بدست آورد كشت و نعش داريوش با احترام به پرسپوليس فرستاد تا مانند شاهان هخامنش به خاك سپرده شود و اين خود بيشتر سبب شد كه پارسيها جوانمردي او بپسندند و زير پرچمش گرد آيند . اسكندر كارهاي پارس را به سامان رسانيد آن را يكي ازاستانهاي دولت مقدونيه ساخت و پادگان نيرومندي براي نگاهداري آن بر جاي گذاشت؛ آنگاه بهجانب هند رهسپار شد

Mittwoch, Februar 01, 2006

علم و هنر

علم و هنر

،پزشكي ، خرده هنرها ، گور كوروش و گور داريوش ، كاخ پرسپوليس ، نقش ديواري
تيراندازان و ارزيابي هنر پارسي

چنان بنظرميرسد كه پارسيان جز هنر زندگي هيچ هنري به فرزندان خود نمي آموخته اند.ادبيات در نظـر ايشان همچون تجملي بود كه به آن كمتر نيازمند بودند و علوم را همچون كالايي مي دانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكان پذير بود گرچه تمايلي به شعر و افسانه هاي خيالي داشتند، اين كار را بر عهدة مزدوران و طبقات پست اجتماع مي گذاشتند و لذت سخن گفتن ونكته پردازي و لطيفه گويي در گفت و شنيد را برتـر از لذت خاموشي تنهايي و مطالعه كتاب مي شمـردند . شعـررا بيش از آنكه از روي نوشته بخوانند از راه آوازخواني مي شنيدند و با مردن خنياگران شعـر نيز از ميان رفت.پزشكي در ابتدا وظيفة كاهـنان بـود آنان چنين مي پنداشتند كه شيطان ٩٩٩٩٩ بيماري آفريده،و هر يك از آنها را بايد به وسيلة مخلوطي از سحـر و جادو و مـراعات قواعـد بهداشتی درمان كنند . درمعالجه بيماران توجه به اوراد بيش از توجه به دارو بـود به اين اعتبـار كه تعويـذ ورد اگرسـود نداشته باشد بي زيان است و مريض را نمي كشد ولی دربارة داروها نمي توان چنين گفت . باوجـودايـن در آن هنگام كه ثروت پارس زياد شد، فن پزشكي غيـر ديني نيـز رواج پيدا كرد چنان بود كه درزمان اردشيـر دوم سازمان منظمي براي پـزشكان و جـراحان پيدا شد که مـزد آنان را قانـون مطابق مقـام اجتماعـي بيماران تعييـن می كرد اين كاري بود كه قانون حمـورابي نيز پيش از آن كرده بود . علماي ديني را مي بايستي برايگان معالجه كنند؛ درست همان گونه كه در ميان ما معمول است، پزشكان تازه كار حـرفه خود را با معالجة كافـران و بيگانگان آغاز مي كردند چه هر پزشكي در آغـاز كار خود ناچار بود يك يا دو سال روي مهاجران و فقيران آزمايش كند . اين خود فرمان پروردگارنور بود.چون پارسيان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهي خويش كرده بودند ديگروقت و نيروي ايشان براي كاري جز جنگ كفايت نمي كرد . به همين جهت در مورد هنر مانند روميان قسمت عمدة توجه آنها به چيزي بود كه از خارج ايران زمين وارد مي شد . البته ذوق زيباپسندي داشتند ولي ساختن چيزهاي زيبا را برعهـدة هنـرمندان بيگانـه يا بيگانگان هنـرمندي كه درداخل خاك ايشان به سـرمي بـردند مي گذاشتـند و پولي را كه براي مزد دادن به اين هنرمندان لازم بود از كشورهاي تابع خود فراهم مي كردند . خانـه هاي زيبا و باغهاي خرم و عالي داشتند كه گاهي به صورت شكارگاه و محل نگاهداري مجموعه هاي گـوناگون جانوران در مي آمد در خانه هاي خود اثاثة گرانبها جمع آوري مي كردند از قبيل ميزهايي كه روپوش طلا و نقره داشت يا با اين دو فلزگـرانبها منبت كاري شده بود و تختهايي كه روپـوش عالي آنها را ازكشورهاي ديگر وارد ميكردند و فـرشهاي نـرمي كه همـه گونه رنگهاي از زميـن و آسمان بر آنها ديـده مي شد و كف اطاقهاي خود را باآن مفروش مي كردند.در جامهاي زرين شراب مي نوشيدند و ميزها و طاقچه هاي اطاق را با گلدانهاي ساخت بيگانگان مي آراستند؛ آواز خواندن و رقصيدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و ني و طبل ودف لذت مي بردند . گوهـرهاي گرانبها در نزد ايشان فـراوان بود و با آنها از تاج و گـوشواره گرفته تادستـبند و كفشهاي مـرصع مي ساختند مـردان نيز به زيـورآلات علاقـه مند بودند و گـوش و گـردن وبازوهاي خود را با آنها مي آراستند . مـرواريد و ياقـوت و زمـرد و لاجـورد را از خارج وارد مي كردند ولي فيـروزه را از كانهاي پارس به دست مي آوردند و از همين سنگ گـرانبها بود كه ثروتمندان مهـرهاي خود را تهيه مي كردند . سنگهاي گرانبها را به صورت عجيب و غريب مي تـراشيدند و به گمان خود آنها را به صورت ديوان و شياطين معروف درمي آوردند . شاه بر تخت زريني مي نشست كه آسمان طلايي بر بالاي آن بود و پايه هاي زرين داشت.تنها در هنر معماري بود كه پارسيان شيوة خاصي براي خود داشتند . در روزگار كوروش، داريوش اول، و خشيارشاي اول، گورها و كاخهايي ساخته اند كه باستانشناسان مقـدار كمي از آنها رااز خاك بيرون آورده اند و پس از اين نيز دو مورخ خستگي ناپذير - بيل و كلنگ- چيزهايي را براي مااكتشاف خواهند كرد كه مايه زياد شدن حس قدرشناسي ما نسبت به هنر پارسي خواهد بود ،اسكنـدر برخلاف آنچه در پرسپوليس كرد قـبر كـوروش را در پاسارگاد براي ما باقي گذاشت . راه كاروان رو اكنون از كنار صفة بـرهنه اي مي گذرد كه روزگاري كاخ كـوروش و پسـرش بر آن سر به فلك كشيده بود از آن كاخها جز چند ستـون شكسته كه اينجا و آنجا پراكنـده شده يا سر در وپنجـره اي كه نقش برجسـته كـوروش بر آنهـا ديده مي شود چيزي بـر جاي نمانده است . درنـزديكي اين صفـه بر دشت مجاور آن گـور كـوروش ديده مي شود كه اثـر گذشت بيست و چهارقـرن زمان بر آن مشهود است اين قبـر سنگـي ساده كه شكل و حالت يوناني دارد با ارتفاع نزديك يازده متر بر روي سكويي از سنگ قرار گرفته است شك نيست كه اين اثر تاريخي بلندتر از آنچه اكنون مي نمايد بوده و پايه اي متناسب با بزرگي خود داشته است . گـور كوروش امروز برهنه ودورافتاده و بي پيرايه به نظر مي رسد و هيبت آن آدمي را به ياد زيبايي گذشتة اين ساختمان مي اندازد كه از آن تقريباً هيچ اثري بر جاي نمانده است سنگهاي شكسته و فرو ريخته تنها ما را به اين فكر مي اندازد كه جسم بيجان در مقابل تصرفات روزگار، بسيار بيش از آدميزاد ايستادگي به خرج مي دهد . از اين بنا چـون مقدار زيادي به طـرف جنوب پيش برويم در نزد يكـي تخت جمشيدپرسپوليس به نقش رستم ميـرسيم كه در آنجا قبـر داريـوش اول همچون معبدي هنـدي در دل كـوه كنده شده و دهانة آن به صورتي است كه چون شخص آن را مي بيند به جاي دهانه مدخل كاخي در نظـر وي مجسم مي شـود . در كنار در كه زياد بلند نيست چهار ستون باريك باسنگ تراشيده شده بر بالاي در نقش برجستة اشخاصي ديده مي شـود كه مردم كشـورهاي تابع پارس را نمايـش مي دهـند چنان است كه گـويي بر روي بامي ايسـتاده و شاهنـشاه را كه مشغول پرستش اهـورمـزدا و ماه است بر تختي برداشته اند . فكري كه در ساختن اين نقش بـرجسته به كاررفته و همچنين طريقه اجـراي آن از سادگي و ظرافت حكايت مي كند.بناهاي باستاني ديگـر پارسي كه از آسيب جنگها و چپاولها و دزديها و اثر مخـرب آب و هوا در ظرف مدت دو هـزار سال رسته وبرجاي مانده، خرابه هاي كاخهاي سلطنتي است . نخستين شاهان پارسي در اكباتـان براي خود اقامتگاهـي با چوب ارز و سرو، پوشيده شده از صفحات فلـزي، ساخته بودند كه تا زمان پولوبيوس حـوالي ١٥٠ ق م برپا بود و اكنون هيچ نشانه اي از آنها برجاي نمانده است. باشكوهترين آثار ايران باستان كه در اين اواخر بتدريج از زير خاك رازدار بيرون آمده، پلكانهاي سنگي و صفه ها و ستونهاي تخت جمشيد است . در اين نقطه داريـوش كبيـر وشاهانـي كه پس از وي آمدند كاخهايي بنا نهادند تا بدين وسيله مدتـي را كه پس از آن نامشان فـراموش مي شد درازتـر كنند . اين پلكانهاي بـزرگ و باشكوهـي كه شخص را از زمين همـوار به بالاي پشته اي كه كاخها بر آن ساخته شده مي رساند در سراسر تاريخ معماري جهان هيچ نظيري ندارد .به احتمال قـوي پارسيان اين شكل ساختن پله را از پلكانهاي مخصوص برجها يا( زيگوراتها )بين النهريـن كه برگرد آن برجها مي گشته اقتـباس كرده بودند، ولي پلكانهاي تخت جمشـيدخصوصياتي دارد كه منحصـر به خود آن است؛ به اين معني كه به اندازه اي وسيع و بالارفتن از آنهاآسـان است كه ده سـوار مي توانند پهلـو به پهلـو از آنها بالا روند . اين پله ها همچون مدخل باشكوهـي است و ما را به صفه اي مي رساند كه ميان شش تا پانزده متـر از سطح زمين بلندتر است؛ آن صفه درحدود پانصدمتر طول و سيصد متـر عرض دارد و كاخهاي شاهـي را بر روي آن ساخته بودند . درآنجا كه پله ها از دو طرف به يكديگـر مي رسد، دروازة سنگي بزرگي ديده مي شود كه در دو طرف آن دو مجسمة گاو بالدار با سر آدمي نصب شده و زشت ترين آثار باز ماندة هنر آشور را نمايش مي دهد. و طرف راست اين دروازه شاهكار بناهاي پارسي قرار داشته، كه اكنـون به نام کاخ چهلستـون خوانده مي شود و آن تالار بزرگـي بوده است كه به زمان خشـيارشاي اول ساخته شده و بااطاقهاي متصل به آن مساحتي در حدود ٩٠٠٠ متـر مربع را فرا مي گرفته است ا گر براي وسعت بنااهميتي قائل باشيم بايد گفت كه اين كاخ از معبد پهناور كرنك و از هر كليساي اروپايي جزكليساي ميلان بزرگتر بوده است . براي رسيدن به اين تالار بزرگ از پله هاي ديگري مي گذريم كه در دو طـرف آن براي زينت ديوارهاي سنگي كوتاهـي قرار دارد و بر آ نها نقش برجسـته هاي بسيارعالـي ديده مي شود كه بهـترين نقش برجسـته هايي است كه تا كنون در ايـران به دست آمده . از هفتاد ودو ستـوني كه در كاخ خشيـارشا برپا بوده اكنـون در ميان ويـرانه ها هنوز سيـزده تاي آنها سرپاست ومانند تنـة درختان خـرما در ميان واحه اي خشك به نظر مي رسد اين ستونهاي شكسته ازآن دسته از كارهاي بشـري به شمار مي رود كه تقريباً به سرحـد كمال رسيـده است و از نظايــر خود درمصـر قـديم و يـونان بلندتر است و ارتفاع غيـر متعارف نوزده متـر را دارد . تنه اين ستـونها چهـل و هشت ترك ناودانـي دارد و پاية آنها به صورت كاسة زنگي است كه برگهاي وارونه آنها را پوشانيده است.سرستونها غالباً شكل گلهاي پيچيدة را دارد و بر بالاي آن دو پارچه سنگ كه به صورت يـوني سـرو گـردن دو گاو نر تراشيده شده، پشت به پشت واقـع است كه حمالهاي سقف بر روي آنها قـرارمي گرفته. شك نيست كه حمالهاي سقـف چوبي بوده ، زيرا اين ستونهاي ظريف و شكننده كه از يكديگـر فاصلة زياد دارند هرگـز تحمل بار سنگيـن تخته سنگهاي بزرگ پيشانـي را نداشته اند .دور درها و پنجـره ها را با سنگ سياه صيقليـي ساخته بودند كه مانند چوب آبنـوس درخشندگـي داشت و ديوارها آجري بود ولي با سفالهاي لعابدار خوشرنگ درخشان روي آنها را با نقش گلها وجانوران پوشانده بودند . جنس ستونها و مجرديها و پله ها از سنگ آهكي سفيد زيبا يا مرمر كبود سخت است .پشت چهلسـتون و در طـرف خـاور آن تالار صد ستـون قرار داشته و از اين تالار جـز يك ستـون و از اره هاي خارجي كه حدود آن را نشان مي دهد چيزي بر جاي نمانده است . شايد اين دو كاخ زيباتـرين بناهايـي باشد كه در جهان قديم و جديد به دست آدميزاد ساخته شده است.اردشـير اول و اردشيـر دوم در شوش كاخهايـي ساختندو از آنها جز آثار شالوده چيزي برجاي نيست . بناي آن كاخها با آجر بود و روي آنها را با زيباترين سفال لعابـدار پوشانده بودند . درضمن كاوشهاي شوش نقش ديـواري تيـراندازان به دست آمده كه به احتمال قوي صورت جاودانان يعني جانداران و پاسبانان خاص شاهنشاه، را نمايش مي دهد . در ضمن تماشاي اين نقش چنان بنظر مير سد كه اين تيراندازان با شكوه بيش از آنكه قصد جنگ داشته باشند خود راآراستـه اند تا در جشني درباري شركت كنند . جامه هاي بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب مي كند؛ پيچ و خم مـوهاي سر و رويشان ماية شگفـتي مي شود با غـرور و نيرومندي خاصي نيـزه ها را كه نشانـه منصب رسمي ايشان است به دست گرفته اند. نقاشي و پيكرتراشي درشوش و ساير پايتختهاي پارس عنوان هنر مستقلي نداشت بلكه از شاخه هاي معماري به شمارمي رفت به همين جهت بيشتر مجسمه ها كار دست هنرمنداني بود كه براي همين كار آنان را ازآشـور و بابـل و يونان به پارس آورده بودند.در خصوص هنـر پارسـي چيزي را مي توان گفت كه شايد براي هر جاي ديگر نيز چنان بوده است و آن اينكه عناصر آن از خارج به عاريـه گـرفته شده بـود . شكل خارجي قبـر كـوروش از ليـديا گـرفته شده؛ ستـونهاي باريـك نظيـر ستونهاي آشوري است كه آنها را تكميل كرده و رديف بندي ستونها و نقش برجسته ها خود گواهي مي دهد كه از تالارهاي ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهاي به شكل جانوران همچون مرضي است كه از نينوا و بابل به پارس سرايت كرده بود . ولي آنچه ماية امتياز هنر پارسي است و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص ازمعماريهاي ديگر ساخته همان جمع شدن اين عناصر مختلف و هماهنگ ساختن آنها با يكديگر بوده است سليـقة اشرافـي پارس به ستـونهاي هولناك و توده هاي سنگين بين النهـرين رقت و لطافتـي بخشيده و از تركيب آنها درخشندگي و رونـق و تناسب و هماهنگي تخت جمشيـد را به وجود آورده است .وصف اين تالارها و كاخها كه به گـوش يونانـيان مي رسـيد اسباب حيـرت و تعجب آن مـردم مي شد سياحان پـركار و سياستمداران موشكاف يوناني از هنـرهاي ايران و تجملات آن سرزمين براي همشهـريان خودخبرهايي مي بردند كه ماية تحريك احساساتشان مي شد و آ نان را به رقابت با پارس برمي انگيخت. به اين ترتيب بود كه يونانتيان هـرچه زودتر سرستـونهاي دو طـرفي و مجسمة سـر وگردن جانوران را كه در كاخهاي پرسپوليس بر روي ستونهاي بلند و باريك قرار داشت تغيير شكل دادند و سرستونهاي صاف و بي پيراية ستونهاي يوني را ساختند و با كاستن از درازي ستونها براستحكام آنها افزودند و آنها را به صورتي درآوردند كه تحمـل حمالهاي سنگي يا چـوبيي را كه برروي آنها مي گذاشتند داشته باشد . حق اين است كه بگوييم براي رسيـدن از تخت جمشـيد به آتن ازلحاظ معماري يك گام بيشتـر فاصله نبود . تمام سر زمينهاي خاور نزديك كه در شرف خواب مر گ آلود هزار ساله بودند خود را آمادة آن مي كردند كه ميراث باستاني خويش را در پاي يونان بريزند