صخره

Donnerstag, Februar 02, 2006

انحطاط هخامنشيان

چگونه ملتي مي ميرد خشيارشا ، اردشيردوم ، كوروش كوچك، داريوش اصغر، علل سياسي و نظامي و اخلاقي انحطاط ، فتح پارس به دست اسكندر، و پيشروي او در هندوستان

شاهنشاهـي كه داريـوش تأسيـس كـرده بود يك قـرن بيشتـر نپايـيد . استخـوان بندي مادي و معنوي پارس با شكستهاي ماراتون ، سالاميس و پلاته درهم شكست شاهنشاهان كار جنگ را كنارگذاشته در شهوات غوطه ور شده بودند وملت به سراشيب فساد و بي علاقگي به كشور افتاده بود .انقراض شاهنشاهي پارس در واقع نمونه اي بود كه بعدها سقوط امپراطوري روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد انحطاط اخلاقـي ملت با قساوت شاهنشاهان و امپـراطوران و غفلت ايشان از احوال مردم توأم بود . به پارسيان همان رسيـد كه پيش از ايشان به ماديان رسيده بود پس از گذشتن دو سه نسل از زندگي آميخته به سختي بخوشگذرانـي مطلق پرداختند . كار طبقةاشراف آن بود كه شكم خود را با خوراكهاي لذيـذ پر كنند؛ خانه ها و انبارها پـر از خوراكهاي لذيـذ شود غالباً گوشت بريان حيوان ذبح شده را يكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان مي نهادند و شكمها از گوشتهاي چرب جانـوران كمياب پر مي كردند و در ابتكار خوردنيها وشيـرينيهاي گوناگون تفنن فراوان به خـرج مي دادند . خانة ثـروتمندان پر از خدمتگـزاران تباهشده بود و ميخوارگي و مستي ميان همة طبقات اجتماع رواج داشت . به طور خلاصه بايـد گفت كه: كـوروش و داريـوش پارس را تأسيس كـردند، خشيارشا آن را به ميـراث برد و جانشينان وي آن را نابـود ساختند.خشيارشاي اول از لحاظ ظاهر پادشاهي تمام معنا بود قامت بلند و تن نيرومند داشت وبنا به مشيت شاهانه زيباترين فرد شاهنشاهـي خود بود . خشيـارشا معشوقه هاي فـراوان داشت و بدترين نمونه فسق و فجوربراي رعاياي خود بود . شكست وي در سالامـيس شكستي بـزرگ بود او بـزرگ نمايي خود را دوست داشت و چنان نبود كه هنگام رو كرد سختي و ضرورت بتواند مانند پادشاهان حقيقي بكار برخيزد . پس از بيست سال كه دردسيسه هاي شهواني گذراند و در كار ملك داري اهمال و غفـلت ورزيد يكي از نزديكان وي بـنام ارتبان يا اردوان او را كشت و جسد او را با شكـوه و جلال شاهـانه به خاك سپـردند.. كشـنده خشيارشا ، اردشيـر اول را هم كه پس ازپادشاهـي درازخشـيارشا دوم به جاي او نشست، كشت واو را نيـز پس از چند هفـته، نابـرادريش سغدـيان كشت، كه خود شش ماه پس از آن به دست داريوش دوم كشته شد اين داريوش باكشتن تري تخم و پاره پاره كردن زن و زنده به گور كردن مادر و برادران و خواهر ان وي فتنه را فرو نشاند . به جاي داريـوش دوم پسرش اردشير دوم به سلطنت نشست كه ناچار شد در جنگ كوناكسا، با برادرش كـوروش كوچك كه مدعـي پادشاهي بود سخت بجنگد . اين اردشير مدت درازي سلطنت كرد و پسر خود داريوش را كه قصد او كـرده بود كشت و آنگاه كه دريافت پسر ديگـرش اوخوس نيز قصد جان او دارد از غصه دق كرد . اوخـوس پس از بيست سال پادشاهـي به دست سردارش باگـواس مسموم شد اين سـردار خونـريز پسري از وي را به نـام ارشك به تخت نشانيد و براي اثبات حسن نيت خود برادر او را كشت چندي بعد ارشك و فرزندان خرد و ي را نيـز به ديار عـدم فـرستاد و دوست مطيع خود كـودومانوس را به سلطـنت رسانيد.اين شخص هشـت سال سلطنت كرد و لقب داريـوش سوم به خود داد؛ هموست كه در جنگ اسكندرهنگامي كه سرزمين و پادشاهي او در حال احتضار بود كشته شد . در هيچ دولتي حتي دردولتهاي دموكرا سي امروز كسي را سراغ نداريم كه در فرماندهي از اين شخص بي كفايت تر بوده باشد پارسيها در دورة دويست ساله شاهنشاهي خودكاري نكردند كه از اختلاف ميان ملتهاي زير فـرمان ايشان بكاهد يا از تأثيـربد نيروهاي گريز از مركـز كه سبب از هم پاشيده شدن شاهنشاهي بود جلوگيرد. به اين قانع بودندكه برآميخته اي از ملتها حكومت كنند و هرگـز در صدد آن بر نيامدند كه از آنها دولتـی واحـد به وجود آورند . به اين جهت نگاهداري وحدت شاهنشاهـي پارس سال به سال دشـوارتـر ميشد و هـرچه از سختي شاهنشاهـان كاسته میـشد بر طمع فـرمانداران محلـي افزوده و جرئتشان بيشترمي شد و كساني را كه از طرف شاه براي اشتراك در حكومت به ولايات فرستاده شده بودند با ترساندن ، بنده و مطيع خود مي ساختند يا به سيـم و زر مي فريفتند . آنگاه اين فرمانداران به مـيل خود به هـر جا مي خواستند لشكـر مي كشيدند و مال فـراوان به دست مي آوردند و گاه به گاه بـر ضـد شاه قيام ميكردند. شورشها و جنگهاي متوالي سبب از بين رفتن مـردان شجاع پارس شد و مـردان محتاط و ترسوبر جاي ماندند وبه اين ترتيب روح زندگي و نشاط قشـون شاهنشاهي فسرده شد و آنگاه كه با اسكنـدر رو به رو شدند معلوم شد كه جـز گروهي بزدل نيستند . كسي در بند تمرين دادن به قشون وبهـبود بخشيـدن به سلاح جنگي ايشان نبود سرداران سپاه از تازه هاي فنون جنگي آگاهي نداشتند .چون آتش جنگ افروخته شد اين سرداران بز رگترين خبطها را مرتكب شدند و سپاه غير متجانس پارس كه بيشتر افـراد آن تيـرانداز بودند هدف خوبي براي نيزه هاي بلند مقـدونيان و دسته هاي زره دار به هم پيـوسته آن شد . اسكنـدر نيز به لهو و لعب مي پرداخت ولي پس از آن بود كه پيروزشد اما فرماندهان قشون پارس كنيزكان خود را همراه آورده بودند و كمتـر كسي در ميان ايشان يافت مي شد كه به جـان و دل به جنـگ آمده باشد . تنها سـربازان واقعي قشون پارس مزدوران يوناني بودند.از همان روز كه خشيارشا در سالاميس شكست خورد معلوم بود كه روزي يـونانيان دولت پـارس را بمبارزه خـو اهند كشيد . يك طرف راه بزرگ بازرگاني كه باختر آسيـا را به مديترانه مي پيوست در تصرف پارس بود طرف ديگر آن را يونانيان در اختيار داشتند آنچه از قديم درطبع آدمـي بوده و به طمع كسب مال مي انداخته، خود سبب آن بود كه روزي چنـين جنگي بين يـونان و پارس درگير شود به محض اينكه يونانيان كسي چون اسكندر را پيدا كردند كه بتوانند در زير پرچم او متحد شوند به اين كار برخاستند.اسكـندر بي مقاومتي از هلسـپون يا داردانـل گذشت چه آسياييان قشـون مركب از ٣٠٠٠٠پياده و ٥٠٠٠ سواره وي را چيزي نمي گرفتـند سپاهـي ٤٠٠٠٠ نفـري از پارس كوشيد تا اسكـندر را در مقابـل رود گرانيكوس متوقـف سازد در اين نبرد از يونانيان ١١٥ مرد و از پارسيها ٢٠٠٠٠ كشتـه شد. اسكندر تا مدت يك سال رو به جنوب و خاور پيش آمد و بعضي شهرها را ميگرفت وپاره اي ديگر در برابر وي سر تسليم فرود آوردند دراين اثنا داريوش سوم اردو ٦٠٠٠٠٠نفري از سربازان و ماجراجويان فراهم ساخته بود و براي عبور كردن چنين سپاهي از پلي كه با كشتيها بر روي فـرات بسته بودند پنچ روز وقت لازم بود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استـر وسيصد شتر حمل مي كرد . چون دو لشكر در ايسوس به يكديگر برخوردند با اسكندر بيش از ٣٠٠٠٠مرد جنگی نبود و داريوش از تيره بختي و ناداني ميداني را براي جنگ برگزيده بود كه جزمعدودي از سپاه بيشمار وي نمي توانستند كارزار برخيزند و باقي سربازان بيكار ماندند چون آتش جنگ فرو نشست معلو م شد كه يونانيان ٤٥٠ كشته داده اند و از ايرانيان ١١٠٠٠٠ كشته شده كه بيشتر ايشان هنگام فـرار از ترس به اين پايان سياه و ننگيـن رسيده بودند . اسكـندر سخت در پي فراريان افتاد و بر تلي كه از كشتگان ساخته شده بود گذشت داريـوش زن و مادر و دودختـر و ارابه و چادر مجـلل خود را به جا گذاشت و ننگ فـرار را تحمل كرد . اسكـندر با بانـوان پارسي چنان بزرگوارانه رفتار كرد كه مورخان يوناني درشگفتي مانده اند وی فقط به اين بس كرد كه يكي ازدختران داريوش را به زني بگيرد اگر به گفتة كوينتوس كورتيوس باور داشته باشيم بايد بگوييم كه مادر داريوش به قدري اسكندر را دوست داشت كه چـون از مرگ او با خبـر شد آن انـدازه چيـزنخورد تا مرد.پس از آن فاتـح جوان براي اينکه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسياي باختـري مستقـركند با فراغ خاطري كه متهورانه مي نمود، نمي خواست پيش از آنكه پيروزيهاي خود راسروساماني بدهد و خط ارتباطي مطمئني براي خويش فراهم كند، از جايي كه رسيده بود پيشتربرود. مردم بابل مانند اهالي اورشلـيم به شكل دسته جمعي براي خـوشامد گفتن به اسكنـدر از شهـرخود بيرون آمدند و شهر را با هر چه طلا داشتند به وي تقـديم كـردند. اسكـندر با خوشرويي پيشكشهاي ايشان را پذيرفت و دستور داد معابد ايشان را كه خشيارشا از بي تدبيري خراب كرده بود تعمير كنند؛ اين خود مايه خوشحالي و خرسندي مردم شد . داريوش به وي پيغام فرستاد وپيشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش ر ا به وي بازگرداند ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد، و يكي از دخترهاي خود را به او تزويج كند و تسلط وي را بر تمام نواحي واقع درمغرب فرات به رسميت بشناسد درمقابل چيزي از اسكندر نمي خواهد جز اين كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد . پارمنيون فرماندة قشون يونان با شنيدن اين پيشنهادها گفت اگر من بجاي اسكندر بودم با كمال خرسندي اين پيشنهادهاي عالـي را مي پذيرفتم و با كمال شرافتمندي خود را از تصادف شكست مصيبت باري كه ممكـن است پيش بيايد دور نگاه مي داشتم چون اسكندر اين سخن شنيد گفت اگر من پارمنيون بودم چنين مي كردم ولی چون اوپارمنيون نبود و اسكنـدر بـود در جواب داريـوش گفت كه پيشنهادهاي او معنـي ندارد چه وي يعني اسكندر فعلا آنچه را داريوش پيشنهاد ميكند در تصرف دارد و هر آن بخواهد مي تواند دخترشاهنشاه را به همسري خويش انتخاب كند داريوش چون دانست كه اميدي به صلح باچنين مرد زبان آور بي ملاحظه اي نيست از روي كمال بي ميلي به گـرد آوردن سپاهـي پر شماره تـر ازسپاه نخستـين برخاست.تا آن زمان اسكندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاك خويش افزوده و پس از آن متوجه شاهنشاهي بزرگ شد و رسيدن به شهـرهاي دور آن را وجهه همت خويش قرار داد . لشكـريان وي بيست روز پس از بيـرون آمدن از بابل به شهـر شوش رسيدند و بي مقاومتي بر آن مستولي شدند سپس چنان بسرعت به جانـب پرسپـوليس به راه افتاد كه نگاهبانان خزاين مملكتي فرصت پيدا نكردند كه اموال موجود را در جاي امني پنهان كنند دراينجا اسكندر كاري كرد كه درزندگي پرتلاش او لكه ننگي برجاي گذاشت و آن ايـنكه براي فـرو نشاندن آتش هـوس يكي از معشوقـه هاي خود به نام تائيـس در كاخهاي پرسپوليـس را آتش زد و به سپـاهيان خـود پروانه غارت شهر را داد و به اندرز پارمنيون براي خودداري كردن از چنين كار زشتي، گوش نداد . پس از آنكه دل لشكريان خود را با مالهاي غارتي و عطاياي خود بدست آورد رو به شمال به راه افتاد تا بـراي آخرين بار با داريوش رو به رو شود.داريوش از ولايات پارس بالخاصه ولايات خاوري قشوني به شماره يك ميليون نفر فراهم آورده بودو مركب بود از پارسـيان، ماديـان، بابليان، سوريان، ارمنيان، كاپادوكياييان، باكترياييان، سغـديان، آراخوسياييان، سكاها و هـندوان افراد اين قشون تنها به تير و كمان مسلح نبودند بلكه زوبين و نيزه و زره نيز داشتند و بر اسب و فيل سوار بودند و به چرخهاي ارابه هاشان داسهايي بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم درو كند آسياي پير با اين نيروي عظيم آخرين تلاش خود راميکرد كه در مقابل اروپا جوان از خويش دفاع كند اسكندر با ٧٠٠٠ سوار و٤٠٠٠٠ پياده در گوگمـل با اين مخلوط ناهمـرنگ بي نظام برخورد و نبـرد درگرفت و او با شجاعت و فرماندهـي صحيح خويش توانست در ظـرف مدت يك روز شيرازه سپاه داريوش را از هم بگسلد . داريوش بار ديگر در صدد گريختن از ميدان جنگ برآمد ولي فرماندهان وي اين فرار دوم را ناخوش دانستند و وي را درسراپرده اش كشتند . اسكندر از كشـندگان شاه پارس هر كه را بدست آورد كشت و نعش داريوش با احترام به پرسپوليس فرستاد تا مانند شاهان هخامنش به خاك سپرده شود و اين خود بيشتر سبب شد كه پارسيها جوانمردي او بپسندند و زير پرچمش گرد آيند . اسكندر كارهاي پارس را به سامان رسانيد آن را يكي ازاستانهاي دولت مقدونيه ساخت و پادگان نيرومندي براي نگاهداري آن بر جاي گذاشت؛ آنگاه بهجانب هند رهسپار شد